صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

پروفایل مدیر وبلاگ

طراح قالب

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
::
پروفایل مدیر وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::امامت پژوهی
::مذهبی
::کشکول
::فاطمیه
::غدیر
::طنز
::احادیث ناب امام رضاعلیه السلام
::جنس مخالف
::امام حسین
::عکس
::داستان
::حضرت فاطمه علیها السلام



نويسندگان :
:: اسماعیل بامری

آمار بازديد :

:: تعداد بازديدها: 509
:: کاربر: Admin







پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من خوش آمديد .لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ کمک کنید .


زبان



هر موجودى سخن مى گويد 
بسم الله الرحمن الرحيم
بعضى ها خيال مى كنند كه تكلم فقط، اختصاص به انسان دارد و غير از بشر، موجودات ديگرى لب به سخن باز نكرده و با يكديگر گفتگو ندارند، از اسرار پيچيده اين جهان بى خبر بوده ، نمى دانند كه اين گيتى و جهان پهناور لبريز از عجائب ، و مملو از شگفتيهاست كه از جمله آنها تكلم موجودات مى باشد، مع الاسف از بعضى اعاظم انكار آن ديده مى شود، ولى با مطالعه در آيات و روايات بسيار و قضاياى تاريخى سخن گفتن غير انسان و تكلم اندامه ثابت خواهد گرديد، كه از باب نمونه به بعضى از شواهد اشاره مى شود:
در آن روز (زمين ) خبرهاى خود را بازگو كند بدينوسيله كه پروردگار تو، به آن وحى فرموده است (1)
در آن روز بر دهنهايشان مهر زده و دستهاى آنها را به سخن در آوريم و پاهايشان به آن چه كسب كرده گواهى دهند (2)
و به پوستهاى خود گويند براى چه ضرر ما گواهى داديد؟ گويند خداوند كه هر چيزى را به سخن در آورده ما را گويا نموده است (3)
خداوند بزرگ در خصوص خود چنين مى فرمايد: خداوند با موسى سخن گفت سخن گفتنى (4). و يا آن كه فرموده : خداوند در قيامت با كفار و منافقين سخن نگويد (5)
و درباره عظمت قرآن چنين مى فرمايد: اگر كتابى در جهان باشد كه به بركت آن كوهها به حركت در آيند يا به وسيله آن زمين شكافته گردد يا بسبب آن مردگان به سخن در آيند همانا اين قرآن است (6). كه از اين آيه سخن گفتن مردگان استفاده خواهد شد.
سخن گفتن شيطان در چندين سوره عنوان گرديده ، گاهى كه خدا حرف مى زند: وقتى كه پرودگار جهان به فرشتگان فرمان سجده براى آدم را مى دهد، بخدا مى گويد: مرا از آشت آفريدى و او را از خاك ، من از او بهترم (7) گاهى مى گويد: من بر سر راه مستقيم بندگانت مى نشينم . بدين سبب كه مرا بى بهره نمودى (8)
و در خصوص جن فرموده : پس ديوى بدهيات از طائفه جن گفت : من تخت بلقيس را مى آورم قبل از آن ؟ از جايت برخيزى (9)
اين موضوع در داستان حضرت سليمان و اطرافيانش نوشته شده كه در اين قضيه ، تكلم هدهد نيز بيان گرديده ؛ وقتى آن حضرت حال هدهد را مى پرسد كه كجا بودى ؟ مى گويد: من در شهر سبا به خبر درستى مطلع شدم ، آنگاه داستان خود را بيان مى كند.
داستان سخن گفتن حيوانات با پيمبران بويژه با خاندان محمد و آل (صلوات الله عليهم اجمعين ) از قرآن و روايات بطور كامل استفاده خواهد شد كه قضيه مورچه و حضرت سليمان روشنگر آنست :
هنگامى كه قشون آن حضرت به وادى مورچگان رسيدند، رهبر آنها با صداى رسا گفت : اى مورچگان !در خانه هاتان اسكان يابيد، تا آن كه سليمان و قشونش شما را پايمال ننمايند (10)
تكلم مرده با سليمان ، شير با ابوذر، و گرگ و آفتاب با على (ع )، جمجمه با آن حضرت و آهو با حضرت ثامن الحجج (ع ) و عصا با حضرت جواد و گواهى دادن آن بر حقانيت آن بزرگوار، و صدها نمونه ديگر كه براى هر متمتعى شبهه و ترديدى باقى نخواهد گذاشت روشنگر مدعاى ماست .
بنابراين ، هيچ اشكالى ندارد كه زبان در هر صباحى بر اندامها اشراف پيدا كرده از آنها احوالپرسى كند و اندامها نيز متقابلا پاسخ آن را گفته اما بالحن شديدى با چنين تعبيرى : تو را به خدا سوگند كه ما در خصوص تو عذاب شويم .
احوال پرسى اندامها
آرى هر روز صبح كه مى شود اندامهاى ما به هم سركشى كرده احوال يكديگر را از هم مى پرسند، ولى چنان كه از روايات بلكه از عقل استفاده مى كنيم ، همه اندامها ما به اهميت زبان نخواهند رسيد، زيرا پست آن حساس تر و موقعيت آن از همه مهمتر و وظيفه اش از همه سنگين تر مى باشد.
محيط فعاليت اعضاء
اينجا جاى سوال است كه در علم وظايف الاعضاء، دانشمندان چشم و گوش را از همه مهمتر دانسته و وظائف آنها را سنگين تر مى دانند، چطور مى شود كه زبان از همه بالاتر بوده و موقعيت آن حساس تر باشد؟
پاسخ آن با مختصر دقتى روشن خواهد شد كه قدرت تصرف گوش فقط در شنيدنى هاست ، از آن كه بگذر به اندازه بال مگسى ارزش ندارد، و همچنين چشم ميدان فعاليتش تنها در ديدنى هاست ، از آن كه بگذرد چشم با غير خودش مساوى است .
اما زبان ، منطقه حكومتش دامنه دار و وسعت جولانش پهناور و دخالت او در منطقه هر يك از آنها آشكار است ؛ علاوه بر اين كه در مناطق اندامهاى ديگر نيز تصرف كامل دارد.
به عبارت ديگر چشم هر چه ببيند، از سير در افلاك و ستارگان در عالم بالا و سر در جهان ريز و ذره بينى و ديدن بر و بحر، درختان و گياهان ، جماد و حيوانات ، انسان و غير آن از صنعت و اختراع ، اكتشافات و صدها موضع ديگر، همين زبان آن را از چشم گرفته و بازگو مى كند و همچنين هر چه گوش بشنود از آوازها، آهنگها، نغمه ها، صداهاى مختلف و سخن هاى گوناگون علمى و غير علمى ، شرعى و غير شرعى و صدها موضوع ديگر، همه را زبان پياده كرده و بازگو مى نمايد.
و از همين زبان است كه تمام اعضاء و اندامها به بهترين وجه زندگانى كرده و در بدترين صورت هم گرفتار مى شوند، روى همين جهت است كه زبان در يك طرف قرار گرفته و بقيه اعضاء در طرف ديگر و با هم به مباحثه و گفتگو پرداخته و احوال يكديگر را مى پرسند و مذاكره آنها هر صبحگاه شروع مى شود، و در روايات ديده نشده كه بغير از زبان ساير اعضاء با يكديگر نزاعى داشته و يا گله مند شوند، آن چه مسلم است سركشى زبان است به همه آنها، و احوالپرسى و اعتراض اندامهاست نسبت به زبان .
آرى ، صبح كه مى شود هر فردى كه از خواب بلند گشته و چشم او باز مى شود، بلافاصله احوال پرسى اندامهاى او شروع مى گردد.
اعتراض اندامها به زبان 
زبان : آقاى چشم حالت چطور است ؟ چشم : خيلى خوب است اگر تو مرا بگذارى .
زبان : آقاى گوش چطورى ؟ گوش : خوب است ، اگر تو ما را سالم بگذارى .
زبان : آى دست و پا حالتان چطور است ؟ دست و پا: بسيار خوب اگر از دست شما جان سالم بدر بريم .
زبان : آى شكم !آى عورت !اى ساير اندامها!شما چگونه هستيد؟ شكم و ساير اندامها: بسيار عالم !اگر از شر تو محفوظ بمانيم .
جواب زبان به اندامها 
زبان : عجب ، عجب !؟ مگر من كه هستم و چه مى باشم كه همه از شتر من ناراحتيد، راستى من اهل شرم و در حقيقت من زيان آورم ، آيا من بد همسايه اى هستم ، و يا تا به حال اين اندامها از من بدى ديده اند، و يا از طرف من به آنها شرى رسيده ؟ و يا ضررى از جانب من به آنها متوجه شده و من وسيله خسران براى آنها شده ام ؟ خوبست من از آنها بپرسم مبادا در حق من سوءظن داشته و خيالى از من به خود راه داده باشند.
اى اندامها چه خبر است ؟ از هر كدام شما احوال مى پرسم عوضى جواب مى دهيد، گناه كرده ام كه از شما خبر گرفتم ، بد كردم به شما سركشى نمودم ؟
اندامها: بله ، بله گناه كردى !
زبان : گناهم چيست ؟
چشم : معلوم مى شود كه شما به آيات و روايات اهلبيت عصمت و طهارت مراجعه نكرده و با آنها سر و كار نداريد؟
زبان : چطور؟
چشم : براى اين كه اگر مطالعه اى داشتيد، اين اعتراض را نمى كرديد؛ خوبست مقدارى به كلمات بزرگان دين و رهبران بزرگ مراجعه مى كرديد تا بدى خود را بدست مى آورديد.
فائده زبان 
زبان : من چه بديى دارم ؟ من موجودى هستم پر قيمت ، داراى ارج و بها من پديده اى هستم كه خداوند به دوش شما منت نهاده كه مرا به شما ارزانى داشته ،و در حق من چنين فرموده :
انسان را آفريد سخن گفتن را به او آموخت (11) شما خوب است به قرآن و روايات مراجعه كنيد. لااقل در فضيلت كلام و سخن گفتن ، روايات را بررسى كنيد.
گوش : ممكن است شما كه مطالعه كرده ايد از باب نمونه بعضى از آنها را ذكر كنيد؟
زبان : البته ، كار من اين است و بدان نيز مفتخرم . على (ع ) فرموده : زبان آلت سنجشى است كه خرد آن را سنگين سازد و كم عقلى آن را سبك (12)
و نيز فرموده : زبان مترجم عقل است . (13)
و فرموده : زبان ترازوى سنجش انسان است . (14)
و مى فرمايد: آگاه باشيد بدرستى كه زبان راستگوئى كه خداوند براى انسان در ميان مردم قرار مى دهد، از مالى كه آن را به ميراث دهد بكسى كه او را ستايش نمى كند، بهتر مى باشد. (15)
چشم : اينها كه بطور كلى فضيلت تو را نمى رساند بلكه مقام فضل تو را با شرائطى مى رساند كه اگر آن شرائط مراعات گردد، البته تو يكى از نعمتهاى بزرگ الهى خواهى بود، ولى احراز آن بسيار مشكل و معلوم نيست آنها را مراعات نمائى .
زبان : البته با حفظ شرائط، چنان كه طبرسى در كتاب احتجاج نقل مى كند.
برترى سخن بر سكوت 
از امام زين العابدين (ع ) پرسيده شد: سخن گفتن و سكوت كدام برتر خواهد بود؟ حضرت فرمود: براى هر كدام از آنها آفت هائى است ، پس اگر از آفت ها سالم بمانند سخن گفتن بالاتر است . از سبب آن پرسيده شد؟ فرمود: براى اين كه خداوند بزرگ و با عظمت پيمبران و جانشينان آنان را به سكوت مبعوث نفرموده ، بلكه به سخن گفتن برانگيخته است و بهشت با سكوت به كسى داده نمى شود و ولايت خدا به سكوت واجب نگشته و از آتش بسبب سكوت نگهداشته نشده است . من چنين نيستم كه ماه را معادل آفتاب قرار دهم بدرستى كه تو برترى سكوت را به سخن گفتن و صف مى كنى و چنين نيستى كه فضل كلام را بر سكوت بيان نمائى (16)
بنابراين بايد گفت : بطور كلى در بسيارى از روايات فضيلت من (زبان ) بيان شده است چنان كه امام صادق (ع ) در مجلس درس خود اهميت مرا به شاگرد ارزنده خود مفضل معرفى كرده و فرمود: اى مفضل در آن چه خداوند پاك و منزه بر انسان از سخن گفتن مرحمت كرده تامل نما! سنى كه بسبب آن از آن چه در نهاد خود است و آن چه در دل خويش ‍ مى گذراند و انديشه او به نتيجه مى رسد خبر مى دهد و بوسيله آن آنچه در دل ديگرن است مى فهمند (چون تاكسى سخن نگويد ديگرى ما فى الضمير او را نمى داند، با مكالمه است كه نيت و ماهيت ديگرى هم به دست مى آيد) و اگر سخن نبود انسان بمنزله چهار پايان بى فائده اى بود، كه نه از نفس خود به چيزى خبر مى داد و نه چيزى را از ديگرى مى فهميد (17)چشم : آرى ، ما هم ، چنين رواياتى را ديده و يا لااقل از افراد بزرگ روحانى شنيده ايم ، بلكه شايد به روايات ديگرى هم در فضل و رتبه شما برخورد كرده باشيم چنان كه در تعريف ايمان از امام صادق (ع ) روايت شده كه ايمان عبارت از اقرار به زبان و ره زدن در دل و عمل كردن به اعضاء و جوارح است . (18)
و يا آن كه از على (ع ) نقل شده كه فرمود: تمام نيكى در سه خصلت جمع گرديده است : نظر كردن ، سكوت نمودن ، حرف زدن (19)
ولكن بايد روايات ديگرى را هم ديد، مثلا در همين روايت چنين دارد: پس هر نظرى كه در آن اعتبار و پند گرفتنى نباشد، آن غفلت است و هر سكوتى كه در آن انديشه و فكر نباشد بيخبرى است و هر سخنى كه در آن يادى از خدا نباشد لغو و بيهوده است .
و نيز از آن حضرت روايت شده : خيرى در خاموشى از حكم نيست ، چنان كه خيرى در سخن گفتن با نادانى نيست . (20)
و يا در روايات ديگرى تعبيرهاى عجيبى از تو شده است : زمانى كه على (ع ) براى فرزند خود محمد حنفيه نقش تو را در اجتماع بيان مى كند چنين مى فرمايد: بدان كه زبان سگى است گزنده ، اگر آن را واگذارى ، مى گزد و چه بسا كلمه اى كه نعمتى را بگيرد، پس زبان خود را نگهدار چنان كه طلا و اسكناس خود را نگه مى دارى . (21)
زبان ، چرا جسارت مى كنيد؟ شما داريد از بديهاى من سخن مى گوئيد خود كه بدتر از من هستيد.
چشم : ما از خود چيزى نگفته و يا جسارتى نكرده ايم آن چه از بزرگان دينى خود بما رسيده است براى شما بازگو كرده ايم .
در قرآن هم بسيار ديده شده كه از افراد پس ، و رذل و كسانى كه عمل به علمشان نمى كنند و يا به خدا معتقد نيستند، تعبيرهاى جالب كه ظاهرا زشت به نظر مى آيد گرديده است .
مثلا در حالات بلعم باعور كه از دانشمندان و از كسانى بود كه اسم اعظم را مى دانست و بر اثر گناه مرتد شد، خداوند در حق او چنين تعبيرى دارد: صفت او در دنائت مثل سگى است كه اگر بر آن حمله كنى زبان از دهان بيرون مى افكند، و اگر آن را واگذارى ، باز هم زبان از دهان بيرون مى افكند. (22)
و يا مى فرمايد: مثل آنها مثل الاغ است كه كتابها را بر پشت مى كشد: بد است مثال كسانى كه آيات خدا را تكذيب مى كنند (23)
زبان : آيا باز هم در خصوص من مطلبى داريد؟
دست : سخن درباره تو زياد است ناچار بايد به بعضى از آنها اشاره نمائيم :
اندامها زبان را سوگند مى دهند: 
از امام زين العابدين (ع ) نقل شده كه فرمود: بدرستى كه زبان آدمى هر روز بر اندامهاى او سركشى مى نمايد، آنگاه مى گويد: چگونه صبح كرديد، حالتان چطور است ؟ آنها مى گويند: خوب است !
اگر تو ما را واگذارى !و مى گويند الله الله را در حق ما مراعات كن و آن را قسم مى دهند و مى گويند: همانا ما بوسيله تو پاداش داده مى شويم و بسبب تو مواخذه خواهيم شد (24)
و در كافى از امام صادق (ع ) بدين گونه روايت شده : كه هيچ روزى نيست جز آن كه هر عضوى از اعضاى بدن زبان را تكفير مى نمايد يا اظهار ذلت و خضوع مى كند، التماس كنان مى گويد: تو را به خدا سوگند مى دهم كه كارى نكنى تا ما به خاطر تو عذاب شويم (25) يعنى از شر تو به خدا پناه مى بريم ، خود را نگهدار تا ما از عذاب سالم مانده بسبب تو معذب نگرديم .
زبان : ممكن است بفرمائيد چرا در هر روزى همه شما اين چنين به من التماس مى كنيد و تملق مى نمائيد؟ اگر قدرت ضرر و زيان مرا بازگو كنيد؟
اندامها: علت تملق ما از شما، سالم ماندن ماست از شرور تو و ما بدون تعارف از تو مى ترسيم و از وصاياى پيغمبر اكرم به على (ع ) اين است : كسى كه مردم از زبانش بترسند، از اهل آتش است (26)
بديهاى زبان 
زبان : مگر شرور من چيست ؟
چشم : بديهاى تو بسيار است و آنقدر زياد است كه روايات بسيارى در لزوم حفظ تو وارد شده است .
گاهى على (ع ) از آن چنين تعبيرى دارد: هيچ چيزى به زندان طولانى از زبان سزاوارتر نيست . (27)
و گاهى مى فرمايد: نگهداشتن زبان ، پادشاهى و رها كردن آن هلاكت و نابودى است . (28)
و گاهى فرموده : گرفتارى انسان در زبان اوست (29) و نيز فرموده : تيزى سر نيزه پيوندها را مى برد و تيزى زبان عمرها را (30)
و يا فرموده : روزه دل بهتر از روزه زبان و روزه زبان بهتر از روزه شكم است . (31)
روايات در لزوم نگهدارى تو بسيار است . براى اين كه سخن ما خيلى طولانى نشود. به همين اندازه اكتفا مى كنيم ، اما بدان كه شعراء هم در مورد شما اشعار فراوانى سروده اند.
زبان : خواهش مى كنم !اگر در شر و بدى من روايتى را در نظر درآيد بيان كنيد، شايد من ارشاد شوم و بدى را از خود دور سازم .
چشم : عرض شد كه روايات بسيارى است ولى نظر به اين كه تقاضاى بيشترى نموده ايد، به يك روايات بسيارى است ولى نظر به اين كه تقاضاى بيشترى نموده ايد، به يك روايت تكان دهنده اى شما را متذكر مى نمايم ولى خيال نمى كنم كه در وجودتان تاثيرى كند، زيرا آن چه گفتيم براى هر فرد عاقل كفايت مى نمايد.
زبان : اختيار داريد مگر من چه هستم ؟

چشم : درباره تو!نمى دانم چه بگويم و چگونه تو را توصيف كنم !
زبان : بفرمائيد خجالت نكشيد.
چشم : خجالت ندارد زيان تو بسيار است زبان من توانائى گفتن آن را ندارد.
گوش : (باخنده ) حالا بفرمائيد!
عذاب زبان 
چشم : سكونى از امام صادق (ع ) نقل كرده است كه پيامبر اكرم (ص ) مى فرمايد: خداوند زبان را به عذابى مبتلا مى سازد كه هيچكدام از اندامها را به آن عذاب نمى كند؛ زبان مى گويد: خدايا مرا به عذابى مبتلا ساختى كه هيچ چيزى را به آن معذب نساختى ؟ پس خدا به او چنين مى فرمايد: از تو سخنى بيرون آمد كه به مشرق و مغربيهاى زمين رسيد پس ‍ با آن خون حرام ريخته و مال حرام به غارت برده شد و ناموس حرام به باد رفت ؛ سوگند به عزت و جلال و بزرگى خودم كه همانا تو را به عذابى معذب نمايم كه هيچ يك از اندامها را به آن عذاب نمى كند؛ زبان مى گويد: خدايا مرا به عذابى مبتلا ساختى كه هيچ چيزى را به آن معذب نساختى ؟ پس خدا به او چنين مى فرمايد: از تو سخنى بيرون آمد كه به مشرق و مغربهاى زمين رسيد پس با آن خون حرام ريخته و مال حرام به غارت برده شد و ناموس حرام به باد رفت ؛ سوگند به عزت و جلال و بزرگى خودم كه همانا تو را به عذابى معذب نمايم كه هيچ يك از اندامها را (اندامهاى تو را) به آن عذاب ننمايم (32)
زيان زبان 
زبان : ممكن است كاملا حديث مذكور را شرح دهيد تا بدانم زيان من چيست شايد تنبيه شوم ؟
چشم : گمان نمى كنم .
زبان : بفرمائيد شايد موثر واقع شود.
چشم : آرى ، بسيار ديده شده كه با يك فرمان ميليونها جمعيت از خانه هاى خود آواره گشته و هزاران نفر به هلاكت رسيده و صدها نفر به بدبختى هاى دنيا و آخرت كشيده شده اند.
با يك سخنرانى ، مملكتى سقوط كرد و جدائى خانمانسوزى در ميان مردم افتاده و تفرقه و تشتت در اجتماع بشرى قرار گرفته ، فاصله ها، جنگ و خونريزى ها، در بديها، سلب امنيت ، زندآنها و شكنجه ها، كشت و كشتارهاى بى حد، بى دينى ها، بى بند و باريها ، هرج و مرج ها، قحطى ها، كمبودها، مرض ها، نقص عضوها خسارتها، و هزران زيان ديگر پديدار گشته است .
زبان : مگر اين ضررها تنها از ناحيه من است . از جانب همه شما هم در اجتماع پديدار خواهد شد.
اندامها: نه نه همه اش مربوط به شماست .
زبان : چرا چرند مى گوئيد؟ هر كدام از شما ضررتان بيش از من است .
چشم : تا به حال از ما بى ادبى ديده ايد ولى شما الان بى ادبانه صحبت كرديد. زبان : بايد ببخشيد ولى خواستم بگويم تنها من نيستم كه در اجتماع به شما ضرر مى زنم ، زيان شما هم زياد و به من هم خواهد رسيد.



نوشته شده توسط esmailbameri در دوشنبه 08 مهر 1392

ارسال نظر(0)

آيات نازله در باره على عليه السلام

آيات نازله در باره على عليه السلام

انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون (سوره مائده آيه 55)

بنا بنقل مفسرين و مورخين عامه و خاصه آيات زيادى (بيش از سيصد آيه) در باره ولايت على عليه السلام و فضائل و مناقب آنحضرت در قرآن كريم آمده است كه نقل همه آنها از عهده اين كتاب خارج است لذا ما در اينجا فقط بنقل چند مورد از كتب معتبره اهل سنت اشاره مينمائيم كه جاى چون و چرا براى آنان باقى نماند.

1ـ آيه تبليغـ ابو اسحق ثعلبى در تفسير خود و طبرى در كتاب الولاية و ابن صباغ مالكى و همچنين ديگران نوشته‏اند كه آيه تبليغ يعنى آيه 67 سوره مائده يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك...در باره على عليه السلام نازل شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على را گرفت و فرمود:من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم و ال من والاه.... (1)

چون در باره نزول اين آيه و جريان غدير خم در فصل ششم بخش يكم توضيحات كافى داده شده لذا در اينجا از تكرار آن صرفنظر ميشود.

2ـ آيه ولايتـ عموم مفسرين و محدثين مانند فخر رازى و نيشابورى و زمخشرى و ديگران از ابن عباس و ابوذر و سايرين نقل كرده‏اند كه روزى سائلى در مسجد از مردم سؤال نمود و كسى چيزى باو نداد،على عليه السلام كه مشغول نماز و در حال ركوع بود با انگشت دست راست اشاره بسائل نمود و سائل متوجه شد وآمد انگشتر را از دست او خارج نمود و آيه انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون (2) .نازل گشت يعنى ولى و صاحب اختيار شما فقط خدا و رسول او و مؤمنينى هستند كه نماز را بر پا ميدارند و در حال ركوع زكوة ميدهند. (اگر چه مؤمنين را بصيغه جمع آورده كه در حال ركوع صدقه ميدهند ولى در خارج مصداق واقعى آن منحصر بفرد بوده و على عليه السلام ميباشد،بعضى هم گفته‏اند چون ائمه ديگر نيز داراى مقام ولايت بوده و اولاد معصومين على عليه السلام ميباشند لذا بصيغه جمع قيد شده است.) .

 

در آنحال رسول اكرم صلى الله عليه و آله از سائل پرسيد آيا كسى بتو چيزى داد؟سائل ضمن اشاره بعلى عليه السلام عرض كرد اين انگشتر را او بمن داد (3) .

 

علماى اهل سنت با اينكه بنزول اين آيه در باره ولايت على عليه السلام اقرار دارند اما بعضى از آنها مانند ابن حجر و غيره در اينجا طفره رفته و ميگويند كلمه ولى بمعنى دوست و ناصر است نه بمعنى اولى بتصرف در صورتيكه از ظاهر كلام كاملا معلوم است كه ولى بمعنى زعيم و صاحب اختيار است زيرا آيه شريفه با انما كه افاده حصر ميكند شروع شده است يعنى صاحب اختيار و اولى بتصرف شما فقط خدا و رسول او و كسى است كه در حال ركوع صدقه داده است اگر ولى بمعنى دوست باشد انحصار آن بخدا و رسول او و شخص راكعى كه صدقه داده است بى معنى و دور از منطق خواهد بود چون در اينصورت مؤمنين جز خدا و رسول و على عليه السلام دوست ديگرى نخواهند داشت در حاليكه مؤمنين همه دوست و ناصر يكديگرند و دوستى چيزى نيست كه خداوند آنرا در انحصار خود و اوليائش قرار دهد،در اين مورد حسان بن ثابت حضرت امير عليه السلام را مدح كرده و چنين گويد:

 

فانت الذى اعطيت اذ كنت راكعا     فدتك نفوس القوم يا خير راكع‏

فانزل فيك الله خير ولاية     و بينها فى محكمات الشرايع (4)

 

يعنى تو آن كسى هستى موقعيكه در ركوع بودى بخشش نمودى پس جانهاى مردم فداى تو باد اى بهترين ركوع كننده.خداوند هم در شأن تو بهترين ولايت را نازل كرد و آنرا در قرآن كريم ضمن شرايع محكم دين بيان فرمود و معلوم و واضح است كه مقصود از بهترين ولايت همان زعامت و رهبرى است نه يارى و دوستى و معانى ديگر.

3ـ آيه يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول.و اولى الامر منكم (5) .

(اى مؤمنين خدا و رسول او صاحبان امر از خودتان را اطاعت كنيد) .شيخ سليمان بلخى و ديگران نوشته‏اند كه اين آيه در باره امير المؤمنين نازل شده و منظور از اولى الامر ائمه عليهم السلام از اهل بيت‏اند. (6)

اهل سنت هر رئيس و زعيمى را كه نسبت بمسلمين رياست داشته باشد اولوـالامر گويند و اطاعت او را بموجب اين آيه واجب ميدانند ولى اين قول بهيچوجه صحيح نميباشد زيرا در اينصورت بايد اطاعت معاويه و يزيد و عبد الملك و متوكل عباسى و امثال آنها كه ستمگر و فاسق بودند بر مردم واجب باشد در صورتيكه آيات ديگرى هست كه خداوند از اطاعت چنين اشخاصى نهى فرموده است چنانكه فرمايد:و لا تطيعوا امر المسرفين،الذين يفسدون فى الارض و لا يصلحون (7) .

(امر اسراف كنندگان را كه در روى زمين فساد نموده و اصلاح نميكنند اطاعت نكنيد) بنا بر اين اطاعت آن اولوا الامرى واجب است كه پاك و معصوم بوده و دستورات وى همان اوامر و نواهى خدا و پيغمبر باشد و چنين كسانى جز على (ع) و يازده فرزندش‏كه جانشينان پيغمبر اكرم‏اند كس ديگرى نميباشد چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:انا و على و الحسن و الحسين و تسعة من ولد الحسين مطهرون معصومون (8) .

يعنى من و على و حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين پاك و معصوم هستيم.

4ـ آيه مباهله ـگروهى از نصاراى نجران در مدينه خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله آمده و در باره موضوعات متفرقه و خلقت حضرت عيسى عليه السلام از آنجناب مطالبى پرسيدند و چون در مباحثه راه مغالطه مى‏پيمودند آيه مباهله نازل شد كه:

فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابنائكم و نساءنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين (9) .

يعنى اى پيغمبر هر كس با تو در امر عيسى پس از آنكه ترا در باره او علم و اطلاعى حاصل شد مجادله كند بگو بيائيد تا ما و شما پسران و زنان و نزديكان خود را كه بمنزله خود ما هستند بخوانيم و سپس بدرگاه خدا ناله و نفرين كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.

بدينطريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله آنها را بمباهله دعوت فرمود و فرادى آنروز نصارا با علماى خود بيرون آمده و اسقف نصارا بدانها گفت اگر محمد صلى الله عليه و آله با نزديكان و اقوامش بيايد مباهله نكنيد (زيرا اگر او بر حق نباشد نزديكانش را در معرض نفرين و بلا نميآورد) و اگر با اصحاب و مسلمين بيايد مباهله كنيد در آنحال پيغمبر اكرم با على و فاطمه و حسنين عليهم السلام حاضر شد اسقف پرسيد اينها كيستند؟گفتند آن جوان پسر عم و داماد اوست و آن زن يگانه دختر مورد علاقه اوست و آندو كودك هم نواده‏هاى او هستند .اسقف گفت بخدا سوگند من چهره‏هائى مى‏بينم كه اگر از خدا بخواهند كوهها را از جا ميكند خوبست از مباهله خود دارى كنيد و با او مصالحه نمائيد لذا گفتند يا ابا القاسم ما مباهله نميكنيم و حاضر بمصالحه هستيم حضرت نيز پذيرفت.

 

ابن ابى الحديد و ابن مغازلى و ديگران نوشته‏اند كه منظور از ابنائنا حسنين و مقصود از نسائنا فاطمه و منظور از انفسنا على عليه السلام ميباشد (10) .

بنا بر اين در اين آيه خداوند حضرت امير را از شدت اتحاد نفسانى با پيغمبر (البته بطور مجاز) نفس پيغمبر خوانده است.

 

5ـ آيه تطهيرـدر تفسير طبرى و فخر رازى و همچنين در كتب ديگر اهل سنت نقل شده است كه آيه تطهير:انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (11) .در خانه‏ام سلمه بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده و آنحضرت فاطمه و حسنين و على عليهم السلام را جمع كرد سپس گفت:اللهم هؤلاء اهل بيتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا (خدايا اينها اهل بيت من هستند پليدى را از اينها دور گردان و بتطهير خاصى پاكشان فرما) ام سلمه گفت يا رسول الله من هم جزو آنها هستم؟حضرت فرمود تو جاى خود دارى و زن خوبى هستى (اما مقام اهل بيت مرا ندارى.) (12)

برخى از علماى اهل سنت مانند زمخشرى و غيره گفته‏اند كه اين آيه در مورد زنان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده است زيرا صدر و ذيل آيه در باره آنها است!

 

پاسخ اينست كه اگر اين آيه در باره زوجات پيغمبر صلى الله عليه و آله بود ضمير مخاطب بصيغه جمع مؤنث ميآمد و آيه چنين ميشد ليذهب عنكن الرجس و يطهركن تطهيرا زيرا بكار بردن صيغه مذكر در جمع مؤنث بر خلاف قواعد زبان عرب و بكلى غلط است و علت اينكه با وجود حضرت زهرا عليها السلام در آن انجمن‏ضمير مخاطب را جمع مذكر آورده است از جهت تغليب است همچنانكه در آيه 73 سوره هود نيز با اينكه مخاطب زن است (ساره) ولى چون ابراهيم در رأس آن خاندان قرار گرفته از نظر تغليب ضمير جمع مذكر آمده استـقالوا اتعجبين من امر الله رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت...و گذشته از اين همه جا منظور از اهل بيت،على و فاطمه و حسنين عليهم السلام‏اند نه كسان ديگر زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله فقط بآنها اهل بيت خطاب ميكرد چنانكه در كتب معتبره از انس بن مالك نقل شده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله براى نماز صبح كه ميرفت مدت ششماه از در خانه فاطمه عليها السلام عبور ميكرد و آنها را صدا ميزد و ميفرمود الصلوة يا اهل البيت و آنگاه اين آيه را تلاوت ميفرمود انما يريد الله... (13)

همچنين پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود كه اين آيه در باره پنج نفر نازل شده است در باره من و على و حسن و حسين و فاطمه (14) .

در كتاب قاموس الصحيفه از صاحب رياض السالكين نقل شده است كه جمهور علماء عامه گفته‏اند زنان پيغمبر صلى الله عليه و آله جزو اهل بيت او ميباشند و من بحديثى برخوردم كه سيوطى در كتاب (الجامع الصغير) از ابن عساكر از واثله نقل كرده كه مضمونش صراحت دارد بر عقيده مذهب اماميه كه زنهاى آنحضرت در شمار اهل بيتش نيستند و آن گفتار او است كه (بدخترش) فرمود نخستين كسى كه از اهل بيت من بمن ملحق ميشود توئى اى فاطمه و اول كسى كه از زنانم بمن ملحق ميشود زينب است (15) .

6ـ بنقل علماء و مورخين فريقين چون آيات سوره برائت در مورد عهد شكنى‏و مذمت مشركين نازل گرديد رسول اكرم صلى الله عليه و آله آيات اوائل سوره مزبور را بابو بكر داد كه بمكه برده و در موسم حج بمشركين ابلاغ نمايد،پس از آنكه ابو بكر براه افتاد و قدرى راه رفت جبرئيل نازل شد و ضمن ابلاغ سلام خداوند به پيغمبر صلى الله عليه و آله عرض كرد خداوند فرمايد:لا يؤديها عنك الا انت او رجل منك.يعنى كسى از جانب تو اداء رسالت ننمايد مگر خودت يا مردى كه از خودت باشد.

رسول خدا صلى الله عليه و آله فورا على عليه السلام را طلبيد و فرمود شتر مرا سوار شو و دنبال ابو بكر برو هر كجا باو رسيدى آيات را از او بگير و بمكه ببر و بمشركين قرائت كن،حضرت امير فورا حركت كرد و در راه بابوبكر رسيد و آيات را از او گرفته و بمكه برد و ابو بكر خدمت پيغمبر مراجعت نمود و در حاليكه از اين امر محزون و متأسف بود عرض كرد يا رسول الله مگر در باره من چيزى نازل شده حضرت فرمود خداى تعالى دستور داد كه آيات را كسى ببرد كه از خود من باشد و من هم على را براى انجام اين مأموريت اعزام نمودم (16) .

در اينجا سه مطلب مورد توجه و بررسى است:

اول اينكه على عليه السلام از خود پيغمبر صلى الله عليه و آله است و ابو بكر چنين خصوصيتى را ندارد.

دوم اينكه خداى تعالى ابو بكر را براى ابلاغ چند آيه در يك شهر شايسته نديد و به پيغمبرش دستور داد كه براى اينكار على عليه السلام را بفرستد در اينصورت چگونه حزب سقيفه چنين كسى را براى جانشينى پيغمبر انتخاب كردند كه با تمام احكام قرآن در تمام شهرهاى اسلامى خلافت نمايد؟

سوم اينكه اعزام ابو بكر در وهله اول و عزل او در وهله ثانى و نصب على (ع) بجاى وى براى اثبات و نشاندادن فضيلت و شايستگى على عليه السلام بود زيرا اگر از اول آنحضرت بچنين مأموريتى منصوب ميشد بنظر همه عادى ميآمد و چندان‏اهميتى نداشت ولى وقتى ابو بكر براه افتاد و سپس على عليه السلام بدان سمت گمارده شد اين امر دليل بر فضيلت و شايستگى على عليه السلام براى جانشينى پيغمبر و انجام وظائف او ميباشد.

7ـ آيه مودتـقل لا اسألكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (17) .

(اى پيغمبر در برابر زحمات تبليغ رسالت بمردم) بگو من از شما اجر و مزدى نميخواهم مگر دوستى نزديكانم را.

زمخشرى در تفسير كشاف و گنجى شافعى در كفاية الطالب و ديگران نوشته‏اند كه چون آيه مزبور نازل شد به پيغمبر صلى الله عليه و آله گفتند يا رسول الله:و من قرابتك هؤلاء الذين وجبت علينا مودتهم؟قال على و فاطمة و ابناهما (18) .

يعنى نزديكان شما كه دوستى آنها بر ما واجب است چه كسانى‏اند؟فرمود على و فاطمه و دو پسرشان.

8ـ آيه قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب (19) .

كافران رسالت پيغمبر اكرم را انكار كرده و گفتند تو پيغمبر نيستى اين آيه در پاسخ آنان بحضرتش نازل شد كه بگو (من براى رسالت خود دو شاهد دارم يكى) خدا است كه براى شهادت ميان من و شما كافى است و ديگرى كسى است كه علم كتاب در نزد اوست.ثعلبى در تفسير آيه مزبور مينويسد آنكه علم كتاب در نزد اوست على بن ابيطالب است (20) .

همچنين ابو سعيد خدرى گويد از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدم آنكس كه علم كتاب در نزد اوست كيست؟فرمود آنكس برادرم على بن ابيطالب است (21) .

شيخ سليمان بلخى از ابن عباس نقل ميكند كه گفت آنكه علم كتاب در نزداوست على عليه السلام است زيرا او بتفسير و تأويل و ناسخ و منسوخ آن عالم بود (22) .

9ـ آيه افمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه (23) .... آيا كسيكه (رسول خدا صلى الله عليه و آله براى صحت گفتار خود) حجتى (قرآن) از طرف پروردگار خود داشته و پشت سر او شاهد و گواهى از خود او باشد....

در اين آيه نيز مفسرين و مورخين عامه و خاصه نوشته‏اند كه منظور از شاهد و گواهى از خود پيغمبر على عليه السلام است (24) .

ابراهيم بن محمد حموينى در كتاب فرائد السمطين از ابن عباس نقل ميكند كه اين آيه در شأن على عليه السلام است و احدى با او در آن شريك نيست و خوارزمى هم در مناقب خود مينويسد كه عمرو عاص در نامه‏اى كه بمعاويه نوشته بود اشاره بآياتى در شأن على عليه السلام كرده بود كه از جمله آنها آيه مزبور بوده است (25) .

 

10ـ آيه الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (26) .

كسانيكه اموالشان را در شب و روز و نهانى و آشكارا انفاق ميكنند براى آنان در نزد پروردگارشان پاداشى است و آنان خوف و اندوهى ندارند.

خوارزمى و ثعلبى و مالكى و ابو نعيم و ديگران از ابن عباس نقل كرده‏اند كه على عليه السلام چهار درهم داشت يكى را شب (در راه خدا) صدقه داد و يكى را روز و يكى را پنهانى و يكى را آشكارا آنگاه اين آيه در باره او نازل گرديد (27) .

 

11ـ آيه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله (28) .و از مردم كسى هست كه جان خود را ميفروشد (بذل ميكند) در راه بدست آوردن رضاى خدا.

ثعلبى در تفسير خود از ابن عباس روايت ميكند كه در شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام در فراش وى خوابيد و اين آيه در شأن آنحضرت نازل گرديد (29) .

12ـ آيه ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية (30) .

كسانيكه ايمان آورده و اعمال نيكو انجام دادند آنان بهترين مردمند.

قاتل بن سليمان از ضحاك از ابن عباس نقل كرده است كه اين آيه در شأن على عليه السلام و اهل بيت او نازل شده است (31) .

 

13ـ وقفوهم انهم مسئولون (32) .آنها را نگهداريد كه مورد سؤال خواهند بود.    

ابو سعيد خدرى از پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل ميكند كه آنچه مورد سؤال خواهد بود ولايت على بن ابيطالب است (33) .

14ـ آيه ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا (34) .كسانى كه ايمان آورده و عمل‏هاى نيك انجام دادند بزودى خداوند دوستى آنها را در دلهاى مردم قرار ميدهد.

گنجى شافعى از قول خوارزمى مينويسد كه على عليه السلام فرمود مردى مرا ملاقات كرد و گفت يا ابا الحسن بدانكه بخدا من ترا در راه خدا دوست دارم على عليه السلام فرمود من برسول خدا صلى الله عليه و آله مراجعه كرده و سخن‏آنمرد را باو خبر دادم.پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود شايد در باره او احسان و نيكى نموده‏اى،گفتم بخدا من در باره او احسانى نكرده‏ام،رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود خدا را سپاس كه دلهاى مؤمنين را بدوستى تو واد داشته است آنگاه آيه بالا نازل شد (35) .

15ـ آيه و اعتصموا بحبل الله جميعا (36) .و همگى بريسمان خدا چنگ زنيد.

صاحب كتاب مناقب الفاخرة از عبد الله بن عباس روايت كرده است كه ما در خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم عربى آمد و عرض كرد يا رسول الله شنيدم كه ميفرمودى اعتصموا بحبل الله حبل خدا كدام است كه باو تمسك جوئيم؟رسول خدا صلى الله عليه و آله دست خود را بر دست على عليه السلام زد و فرمود باين شخص تمسك جوئيد كه اين حبل المتين است (37) .

 

16ـ آيه انما انت منذر و لكل قوم هاد (38) هر آينه تو بيم دهنده‏اى و براى هر قومى هدايت كننده‏اى است.از طريق اهل سنت هفت حديث نقل شده است كه مقصود از منذر پيغمبر صلى الله عليه و آله و از هادى على عليه السلام ميباشد از جمله مالكى در فصول المهمه مينويسد كه چون آيه مزبور نازل شد رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:انا المنذر و على الهادى و بك يا على يهتدى المهتدون.

يعنى من انذار كننده‏ام و على هدايت كننده و بوسيله تو يا على هدايت يافتگان هدايت مى‏يابند (39) .

17ـ آيه و اذ قال ابراهيم رب اجعل هذا البلد امنا و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام (40) .زمانيكه ابراهيم (بدرگاه خداى تعالى دعا كرد) و گفت پروردگارا اين شهر را (مكه) محل امن قرار بده و من و فرزندانم را از بت پرستى دور گردان.

 

ابن مغازلى شافعى بسند خود از عبد الله بن مسعود نقل ميكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود دعاى ابراهيم كه عرض كرد پروردگارا من و فرزندانم را از بت پرستى دور گردان بمن و على منتهى شد كه هيچيك از ما هرگز به بت سجده نكرديم در نتيجه خداوند مرا نبى و على را وصى قرار داد (41) .

18ـ آيه فان الله هو مولاه و جبريل و صالح المؤمنين و الملائكة بعد ذلك ظهير (42) .

البته خدا و جبرئيل و صالح مؤمنين يارى كننده او (پيغمبر صلى الله عليه و آله) هستند و فرشتگان پس از نصرت خدا پشتيبان اويند.مفسرين و علماى بزرگ اهل سنت نوشته‏اند كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود در آيه مزبور منظور از صالح المؤمنين على بن ابيطالب است (43) .

19ـ آيه لا يستوى اصحاب النار و اصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون (44) .يعنى دوزخيان با بهشتيان برابر نيستند اصحاب بهشت آنانند كه رستگار هستند.

 

موفق بن احمد بسند خود از جابر روايت كرده است كه گفت ما در خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم كه على عليه السلام داخل شد رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود قسم بآنكه جان من در دست اوست كه اين مرد و شيعه‏اش در روز قيامت رستگارانند (45) .

20ـ آيه و تعيها اذن واعية (46) .و نگهدارد،آن پند را گوش نگاهدارنده.

طبرى و سيوطى در تفسير خودشان نوشته‏اند كه وقتى آيه مزبور نازل شد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله عرض كرد خدايا آنگوش را گوش على قرار بده و على عليه السلام فرمود از آنگاه چيزى نشنيدم كه فراموش كرده باشم (47) .

21ـ آيه افمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستون (48) آيا كسى كه مؤمن است مانند كسى است كه فاسق است (اين دو) در نزد خدا يكسان نيستند.

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ابن كثير در تفسير خود و خطيب بغدادى در تاريخ بغداد و ديگران نوشته‏اند كه وليد بن عقبه در مقام مفاخره بعلى عليه السلام گفت من از تو زبانم گوياتر و نيزه‏ام تيزتر و در جنگ شجاع‏ترم!على عليه السلام فرمود ساكت شو اى فاسق.آنگاه خدا بتصديق كلام آنحضرت آيه مزبور را نازل فرمود (49) .

22ـ القيا فى جهنم كل كفار عنيد (50) .بيفكنيد در دوزخ هر نا سپاس ستيزه جو را.

 

حاكم حسكانى در شواهد التنزيل بسند خود از ابو سعيد خدرى نقل ميكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود چون روز قيامت شود خداى تعالى بمن و على ميفرمايد هر كس دشمن شما است او را در آتش بيفكنيد و هر كه دوست شما است او را داخل بهشت گردانيد و اينست فرموده خداى تعالى القيا فى جهنم كل كفار عنيد (51) .

23ـ آيه و اركعوا مع الراكعين (52) و ركوع كنيد با ركوع كنندگان.موفق بن احمد و ابو نعيم اصفهانى باسناد خود از ابن عباس نقل كرده‏اند كه اين آيه در خصوص پيغمبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام نازل شده و آنها اول كسى بودند كه نماز گزاردند و ركوع كردند (53) .

24ـ آيه ثم لتسألن يومئذ عن النعيم (54) .آنگاه در آنروز از نعمتها پرسيده شوند.

ابو نعيم و حاكم حسكانى بسند خود از حضرت صادق عليه السلام نقل كرده‏اند كه فرمود مقصود از نعيم در اين آيه ولايت امير المؤمنين و ما است كه از آن پرسيده خواهد شد (55) .

 

25ـ آيه سأل سائل بعذاب واقع (56) .خواست سؤال كننده‏اى عذابى را كه واقع شد.

ثعلبى و ابن صباغ و ديگران نوشته‏اند كه چون در روز 18 ذيحجه رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را بجانشينى خود منصوب نموده و فرمود من كنت مولاه فهذا على مولاه .حارث بن نعمان پس از شنيدن اين خبر خدمت آنحضرت آمد و گفت ما را بشهادت يگانگى خدا و نبوت خود از جانب خدا امر كردى قبول نموديم و سپس به نماز و زكوة و حج و جهاد و روزه دستور دادى پذيرفتيم باينها قناعت نكردى در آخر كار اين جوان را كه پسر عموى تست بولايت نصب كردى آيا اين كار از جانب تست يا بدستور خدا است؟رسول اكرم فرمود قسم بخدائى كه جز او خدائى نيست كه اين امر بدستور خدا است حارث بن نعمان در حاليكه بسوى ناقه خود ميرفت گفت خدايا اگر اين مطلب صحيح است بر ما از آسمان سنگ بفرست يا بعذابى دردناك معذب گردان هنوز بناقه‏اش نرسيده بود كه سنگى از آسمان بر سرش افتاد و فورا هلاكش نمود آنگاه اين آيه نازل شد كه‏سأل سائل بعذاب واقع (57) .

آياتى كه در باره ولايت و فضائل على عليه السلام نازل شده خيلى بيش از اينها است و ما براى نمونه فقط به 25 آيه از آنها اشاره نموديم و بطوريكه مفسرين و محدثين نوشته‏اند متجاوز از سيصد آيه در باره امامت و مناقب آنحضرت در قرآن وجود دارد چنانكه گنجى شافعى و ثعلبى بسند خود از ابن عباس نقل كرده‏اند كه نزلت فى على بن ابى طالب اكثر من ثلاثمائة آية (58) . اكنون بايد از آقايان (اهل سنت) پرسيد با وجود اينهمه آيات كه دلالت بر ولايت و برترى على عليه السلام دارد و خود شما در صورت مراجعه بكتب معتبرهـتان صحت اين مطلب را خواهيد پذيرفت چگونه ابو بكر را بجاى على عليه السلام خليفه ميدانيد آيا سخن و عقيده شما در اينمورد موضوع كوسه و ريش پهن نيست؟

 

در خاتمه اين فصل از تذكر اين مطلب ناگزير است كه ممكن است بنظر بعضى چنين برسد كه خداوند چرا صريحا نام على عليه السلام را در قرآن نياورده كه او جانشين پيغمبر است تا مسلمين دچار اختلافات نشوند؟

پاسخ اين اشكال يا اعتراض اينست كه اولا موضوع ولايت على عليه السلام مورد آزمايش است و بايستى مردم بوسيله آن آزمايش شوند چنانكه از جمله آياتى كه مؤيد اين مطلب است آيه شريفه الم أحسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنا و هم لا يفتنون (59) ؟ (آيا مردم چنين پندارند كه با گفتن اينكه ايمان آورديم رها كرده شوند و آنان آزمايش نخواهند شد؟) كه بنا بنقل علماء و مفسرين عامه و خاصه ولايت على عليه السلام است كه مورد آزمايش مسلمين قرار گرفته است (60) .

ثانيا بفرض اينكه نام على عليه السلام نيز در قرآن ذكر ميشد باز مردم از روى‏حب جاه و طمع دنيوى با آن مخالفت ميكردند همچنانكه با برخى از آيات قرآن مخالفت نمودند كه در فصول آتى بدين مطلب اشاره خواهد شد.

ثالثا قرآن كريم شامل احكام كلى است و جزئيات آن بوسيله پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله توضيح داده شده است و اصل ولايت و امامت هم چنانكه در اين فصل گذشت در چندين آيه با قرائن روشن گفته شده و نبى اكرم نيز طبق بياناتى مضمون و مفاد آنها را كه بر على عليه السلام تطبيق ميكرد بمردم ابلاغ نموده است و اين مطلب را علماء و مفسرين اهل سنت نيز قبول دارند ولى عملا با آن مخالفت ميكنند.

 

پى‏نوشتها:

(1) شواهد التنزيل جلد 1 ص 189ـفصول المهمه ص 27   (2) سوره مائده آيه 55   (3) كفاية الطالب ص 250ـمناقب خوارزمى ص 178ـتفسير طبرى جلد 6 ص 165ـتفسير رازى جلد 3 ص 431 و كتب ديگر.

(4) كشف الغمه ص 88       (5) سوره نساء آيه 59    (6) ينابيع المودة ص 114ـشواهد التنزيل جلد 1 ص 149ـغاية المرام باب 58

(7) سوره شعراء آيه 151ـ 152   (8) ينابيع المودة ص 445     (9) سوره آل عمران آيه 61    (10) مناقب ابن مغازلى ص 263ـكفاية الخصام ص 309ـفصول المهمه ص 8

(11) سوره احزاب آيه 33ـاراده خدا است كه از شما اهل بيت پليدى را دور كند و شما را بتطهير خاصى پاك گرداند.

(12) كفاية الطالب ص 372ـتفسير فخر رازى جلد 6 ص 783

(13) شواهد التنزيل جلد 2 ص 11   (14) تفسير ابن جرير طبرى جلد 22 ص 5

(15) قاموس الصحيفه ص 25ـاين كتاب اخيرا بوسيله جناب حجة الاسلام حاجى سيد ابو الفضل حسينى بسبك جالب و زيبا در شرح لغات صحيفه سجاديه تأليف شده و تعليقات او اضافاتى نيز از نظر نقل حديث و مطالب سودمند با استفاده از منابع ارزنده در آن منظور گرديده است مطالعه اين كتاب نفيس براى محققين و اهل علم توصيه ميشود.

(16) ذخائر العقبى ص 69ـكفاية الطالب ص 242ـينابيع الموده ص 88ـارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 17

(17) سوره شورى آيه 23   (18) كفاية الطالب ص 91ـتفسير كشاف جلد 2 ص 339ـذخائر العقبى ص 25 (19) سوره رعد آيه 13

(20) غاية المرام باب 126   (21) شواهد التنزيل جلد 1 ص 307   (22) ينابيع المودة ص 104   (23) سوره هود آيه 17

(24) تفسير ابو الفتوح رازىـينابيع المودة ص 99

(25) غاية المرام باب 128    (26) سوره بقره آيه 274   (27) مناقب ابن مغازلى ص 280ـذخائر العقبى ص 88

 (28) سوره بقره آيه 207 (29) ينابيع المودة ص 92ـكفاية الطالب ص 239  (30) سوره بينة آيه 8   (31) غاية المرام باب 94 حديث 9  (32) سوره و الصافات آيه 24  (33) شواهد التنزيل جلد 1 ص 107ـصواعق المحرقه ص 89

(34) سوره مريم آيه 96 (35) كفاية الطالب ص 249ـمناقب خوارزمى ص 188ـالغدير جلد 2 ص 56

(36) سوره آل عمران آيه 103   (37) كفاية الخصام ص 343  (38) سوره رعد آيه 7

(39) فصول المهمه ص 122 (40) سوره ابراهيم آيه 35  (41) مناقب ابن مغازلى ص 276  (42) سوره تحريم آيه 4

(43) شواهد التنزيل جلد 2 ص 255ـصواعق محرقه ص 144  (44) سوره حشر آيه 20  (45) كفاية الخصام ص 422

 

(46) سوره الحاقة آيه 12(47) مناقب ابن مغازلى ص 265   (48) سوره سجده آيه 18  (49) غاية المرام باب 152ـمناقب ابن مغازلى ص 324

(50) سوره ق آيه 24     (51) شواهد التنزيل جلد 2 ص 190

(52) سوره بقره آيه 43     (53) غاية المرام باب 176     (54) سوره تكاثر آيه 8

(55) غاية المرام باب 48ـشواهد التنزيل جلد 2 ص 368 (56) سوره معارج آيه 1

(57) فصول المهمه ص 26ـكفاية الخصام ص 488    (58) كفاية الطالب ص 231ـصواعق محرقه ص 76ـينابيع المودة ص 126    (59) سوره عنكبوت آيه 1  (60) شواهد التنزيل جلد 1 ص 438ـغاية المرام باب .125



نوشته شده توسط esmailbameri در یکشنبه 07 مهر 1392

ارسال نظر(0)

1 ( فضيلت توبه )

1 ( فضيلت توبه )  

 

محبوب ترين كس در نزد خداوند متعال كسى است كه از گناهانش توبه كننده باشد، چنانچه در قرآن مى خوانيم :
اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوابين .( 1)
البتّه خداوند متعال توبه كنندگان (از گناه ) را دوست دارد.
آقا خاتم الانبياء (ص ) فرمود: هيچ موجودى در پيشگاه حقتعالى محبوبتر از مرد و زن توبه كننده نيست ( 2)
و همچنين آن حضرت فرموده :
النّائبُ حَبيبُ اللّه توبه كننده از گناه محبوب خداست .( 3)
حضرت باقر (ع ) فرمود:
اگر مردى در شب تاريك شتر با توشه اش را در سفر گم كند و سپس ‍ پيدا كند چقدر خوشحال مى شود، همينطور است در ارتباط با انسانى كه راه اصلى حق را گم كرده و گناه و معصيت خدا را انجام داده و حال توبه كرده خداوند متعال هم بيشتر از او نسبت به توبه كنندگان فرحناك و خورسند و خوشحال مى شود.( 4)
و در جاى ديگر مى فرمايد:
خداوند متعال به توبه بنده اش خوشحال تر است از مرد عقيمى كه بعد داراى فرزند شود و از كسى كه گمشده اش را پيدا كند و از تشنه اى كه به آب مى رسند (آنها چقدر خوشحال مى شوند كه به فرزند برسند يا گمشده اش را پيدا كرده ، يا وقتى كه به آب مى رسد چه حالت فرحناكى دارد.) خدا هم وقتى ببيند بنده اش توبه كرده از اينها بيشتر خوشحال مى شود زيرا خدا بنده اش را خيلى دوست دارد.( 5) -



ادامه ی مطلب

نوشته شده توسط esmailbameri در جمعه 05 مهر 1392

ارسال نظر(1)

قوم حضرت يونس پيامبر، بيش از صد هزار

قوم حضرت يونس پيامبر، بيش از صد هزار نفر در شهر نينوى بودند، هر چه يونس آنها را دعوت به خدا و دين كرد، گوش ندادند، سرانجام يونس به ستوه آمد و براى آنها نفرين كرد، و نشانه هاى عذاب آشكار شد، و يونس از ميان قوم خود بيرون آمد و به كنار دريا رفت و سوار بر كشتى شد تا از آن ديار به ديار ديگر برود، ولى اگر استقامت مى كرد و در ميان قوم مى ماند، بهتر بود، اما او اين ترك اولى را بجا آورد، هوا طوفانى شد، بار كشتى سنگين بود، طبق معمول آن زمان بنابراين شد كه شخصى را به دريا بيندازند تا كشتى سبك شود چند بار قرعه زدند، بنام يونس درآمد، او را به دريا انداختند، ماهى (بزرگى ) او را بلعيد، و اين كيفر او از طرف خدا بود كه چرا ترك اولى كرده است .

نقل شده امام باقر (عليه السلام ) فرمود: يونس (عليه السلام ) سه روز در شكم ماهى بود، و در ميان تاريكيها (تاريكى شكم ماهى و تاريكى شب و تاريكى داخل آب دريا) راز و نياز مى كرد و مى گفت : ((خدائى جز خداى يكتا نيست ، اى خدا تو پاك و منزه هستى و من از ستمگرانم ))

خداوند، دعاى او را به استجابت رساند، و آن ماهى او را به ساحل دريا آورد، و به خشكى انداخت ، خداوند درخت كدوئى در آنجا روياند، و يونس از سايه و ميوه آن استفاده مى كرد، و او شب و روز به ذكر و تسبيح خداوند اشتغال داشت ، وقتى كه يونس قوت پيدا كرد، خداوند كرمى را فرستاد، آن كرم برگهاى قسمت پائين آن درخت كدو را خورد و اين باعث شد كه آن گياه ، خشك گرديد. اين پيش آمد يونس را ناراحت و دلتنگ نمود، خداوند به او وحى كرد: چرا اندوهگين شدى ؟، عرض كرد: از اين درخت استفاده مى كردم ، كرمى را بر آن مسلط كردى و آنرا خشك كرد، خداوند فرمود: اى يونس تو از خشك شدن درختى كه خودت آنرا نكاشتى و پرورش ندادى ، محزون شدى آن هم در زمانى كه ديگر نيازى به آن نداشتى ، - ولى براى ساكنان شهر نينوى كه بيش از صد هزار نفر بودند، اندوهگين نشدى كه عذاب بر آنها فرود آيد، ولى (بدان ، آنها در غياب تو بر اثر توبه و ايمان و تضرع از عذاب ايمن شدند) به سوى آنها برو(58)

حضرت يونس به سوى نينوى رهسپار گرديد، وقتى كه نزديك شهر رسيد، شرمنده شد كه چگونه وارد شهر شود، چوپانى را در بيابان ديد، به او گفت : برو به مردم نينوى بگو: ((يونس را ديدم به سوى شما مى آيد))

چوپان گفت : خجالت نمى كشى چرا دروغ مى گوئى ، يونس در دريا غرق شد و از ميان رفت .

حضرت يونس (ع ) به او گفت : به اذن خداوند اين گوسفند گواهى مى دهد كه من يونس هستم ، آن گوسفند گواهى داد، چوپان يقين كرد كه او يونس ‍ است ، به سوى مردم آمد و جريانرا خبر داد، مردم او را گرفتند و كتك زدند كه اين چه حرفى است مى زنى ؟ او گفت : من دليل دارم ، گفتند: دليل و گواه تو چيست ، گفت : اين گوسفند گواهى مى دهد، آن گوسفند گواهى داد، مردم فهميدند او راست مى گويد، و خداوند حضرت يونس را برگردانده است ، به استقبال يونس (ع ) از شهر بيرون آمدند، وقتى به او رسيدند ايمان آوردند و (با سلام و صلوات ) حضرت يونس (ع ) را وارد شهر كردند، و از آن پس ، از حضرت يونس پيروى نيك نمودند، و مراقب اعمال خود شدند، در نتيجه خداوند تا پايان عمرشان آنها را از مواهب و نعمتهاى سرشارش ‍ بهره مند ساخت ، و از عذاب ها دور نمود.(59)

و به اين ترتيب توبه و تضرع و راز و نياز در درگاه خداى بى نياز، هم يونس ‍ (ع ) و هم قومش را نجات بخشيد. 58-  جريان از اين قرار بود: كه پس از رفتن يونس ، و آشكار شدن عذاب الهى ، دانشمندى در ميان مردم بود، آنها را به تضرع و گريه و توبه ، دعوت كرد، آنها پذيرفتند، و سرانجام خداوند عذابرا از آنها برطرف نمود.

59-  تفسير صافى ذيل آيه 147 و 148 سوره صافات (و ارسلناه الى ماة الف او يزيدون فآمنوا فمتعنا هم الى حين )



نوشته شده توسط esmailbameri در پنج‌شنبه 04 مهر 1392

ارسال نظر(0)

وقتی شاهرخ سیبیل شهید ضرغام شد
وقتی شاهرخ سیبیل شهید ضرغام شد اپیزود اول : کاباره صبح یکی از روزها با هم به" کاباره پل کارون "رفتیم . به محض ورود ،نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟ زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!! بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود(صاحب كاباره) و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟ اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!! اپيزود دوم : انقلاب -- هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیریها همه چیز را به هم ریخته بود . از مشهد که بر گشتیم . شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت . با چند تا از بچه های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهراتها شرکت می کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل و قد، قوت قلبی برای دوستانش بود . البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می دهد. ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه اش را خالکوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم اپيزود سوم : جنگ -- دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم ،پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود . مثل فرزندی که همواره با پدر است. تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم . عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟ خندید و گفت: نه ،مادرش اون رو به من سپرده . گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش . گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا. ماجرای مهین را میدانستم ،برای همین دیگر حرفی نزدم.... اپيزود آخر -- نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم . آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟ بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم. کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود. سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم! اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ،بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است منبع :وبلاگ هندوانه سر باز

نوشته شده توسط esmailbameri در پنج‌شنبه 04 مهر 1392

ارسال نظر(0)

دخترى 19 ساله‏ام و دانشجوى ترم

دخترى 19 ساله‏ام و دانشجوى ترم اولكامپيوتر. مى‏خواهم كمى صادقانه با شماحرف بزنم. دلم نمى‏خواهد فكر كنيد دارماز خودم تعريف مى‏كنم.من تا قبل از ورودبه دانشگاه با هيچ پسرى ارتباطنداشته‏ام. اوايل كه مى‏خواستم بهدانشگاه بروم، از محيط آن كمىمى‏ترسيدم و بعد كم كم عادت كردم. دركلاس ما بچه‏هاى مختلفى هستند...؛ اوايلخيلى خوب مى‏گذشت و بنده هم هيچ قصدى درهيچ كدام از بچه‏ها نمى‏ ديدم؛ چونخودم در اقوام و فاميل از ماجراهاىدوست‏هاى خيابانى كاملاً خبر داشتم وهميشه مواظب بودم مبادا كارى كنم كهآبروى خودم و خانواده‏ام برود.... يك ماهكه از شروع كلاس‏هايمان گذشت، كم كم بابچه‏ها خو گرفتم و سلام و احوال پرسى باآن‏ها برايم عادى شد. در اين بين بادخترى دوست شدم كه او به راحتى با پسرهاسلام و عليك داشت.... مدتى بعد سلام كردنبه پسرها هم شروع شد. آن‏ها هم به ماسلام مى‏كردند. يك روز كه با دوستم ازدانشگاه بيرون مى‏رفتيم، صدايى از پشتسر، مرا جلب كرد. كسى من و دوستم را صدامى‏كرد. ايستاديم؛ نزديك آمد و گفت:خانم مى‏خواهم با شما حرفى بزنم. اولكمى عقب نشينى كردم؛ ولى بعد گفتم:بفرماييد. گفت: نمى‏ شود؛ بايد تنها باشما حرف بزنم. كمى از دوستم فاصله گرفتمو گفتم بفرماييد. گفت: ببخشيد؛ مدتى استشما را زير نظر دارم و از اخلاق شما خيلىخوشم آمده است. درباره شما كمى هم تحقيقكرده‏ام. اگر لطف كنيد، مدتى با هم دوستباشيم! حالم خيلى خراب شد. خيلى سريع بااو تندى كردم و بعد از آن حدود 3 ساعت فقطگريه مى‏كردم و افسوس مى‏خوردم كه اوچرا بايد اين حرف را به من بزند؛ مگر منچه كار كرده بودم. دوستم در راهدلدارى‏ام مى‏ داد و سعى مى‏ كرد آراممكند. من به دوستم گفتم: برو به او بگو؛خيلى احمقى كه از اين حرف‏ها مى‏زنى وپس از آن تصميم گرفتم با او حرف نزنم وقهر كنم...! هفته‏ها و ماه‏ها گذشت و منهنوز با او قهر بودم. ولى در تمام مدت بهفكر او و آن جمله‏اى بودم كه خيلى ازپسرها با آن دخترها را فريب مى‏دهند...دوستم چندين بار دفتر و جزوه‏هايش را بهاو داده بود و پيش من خيلى از او تعريفمى‏كرد. كم كم حس حسادت در من به وجودآمد و حسودى مى‏كردم كه دوستم با او حرفمى‏زند، ولى من نه! روزها بود كه دوستممى‏گفت: «فلانى آن جا است؛ برويم به اوسلام كنيم و...» من مى‏گفتم: نه خودت برو،من نمى‏آيم؛ و او مى‏رفت و.... امتحاناتپايان ترم تمام شد و من و او مجبوربوديم، جز وقت امتحان همديگر رانبينيم... نمى‏دانم چگونه شد كه با اوسخن گفتم. اين كار بغض سكوت ميان ما راشكست و او شروع به حرف زدن كرد. خيلىخوشحال بودم كه با او حرف زدم. چون دلم بهحالش مى‏سوخت و از يك نظر ناراحت بودم؛چون ممكن بود دوباره رويش باز شود و حرفهايى كه نبايد بگويد، بر زبان براند....از شما مشاور محترم سؤالاتى دارم.اميدوارم هر چه سريع‏تر جواب دهيد و مرااز اين بلا تكليفى در آوريد. 1. اصلاً كاراشتباهى كردم كه با بچه‏هاى كلاسمانارتباط بر قرار كردم؟ 2. در مسأله‏اى كهپيش آمد، اشتباهم كجا بود؟ 3. به نظر شما،خانم... مى‏تواند دوست خوبى برايم باشد؟4. به نظر شما، بايد هنوز با او قهر كنم و 4ماه قهر كم بود؟ 5. در چنين مواقعى، چگونه بايد بر خوردكنم؟6. آيا با او كلاً حرف نزنم؟ 7. آيا اورا چون برادر دوست داشتن گناه است؟ 8. كمىمرا نصيحت و راهنمايى كنيد؟ خيلى ممنونمكه به درد دلم گوش داديد. خواهشمندم دريكى از شماره‏هاى مجله تان جواب مرابدهيد. از شما خيلى متشكرم. » خواهر محترم، قبل از پرداختن به پاسخ، از حسن اعتمادتان به پرسمان تشكر مى‏ كنيم. اميدواريم پاسخ ارائه شده راهگشاى مشكلاتتان باشد. مشكلات و پرسش‏هاى شما را مى‏توان در چهار محور زير خلاصه كرد: 1. ارتباط با دوستان و همكلاسى‏ها، از جمله ارتباط با جنس مخالف، چگونه است؟ 2. مشكل اصلى جريان ذكر شده در كجا ريشه دارد؟ 3. راه حل درست اين مشكل و جلوگيرى از عوارض بعدى آن چيست؟ 4. براى رهايى از چنين دام‏هاى شيطانى و گرفتار نشدن مجدد در آن چه بايد كرد؟ ارتباط با دوستان و جنس مخالف‏ درباره محور اول بايد يادآور شد: الف) انسان، به ويژه جوان، به ارتباط اجتماعى نيازمند است؛ زيرا آدمى موجود اجتماعى است و ارتباط با ديگران پاسخ آن نياز درونى به شمار مى‏آيد. انتخاب همسالان و همكلاسى‏ها، مى‏تواند نشان دهنده درايت و تعقل فرد باشد و زمينه رشد فكرى و اجتماعى و علمى‏اش را فراهم آورد؛ به عبارت ديگر، ما از طريق ارتباط با ديگران و انتخاب دوست كه به شكل‏گيرى شخصيت انسان مى‏انجامد، يكى از نيازهاى مهم زندگى خودرا برآورده مى‏سازيم. البته آنچه بايد بيش از لزوم داشتن ارتباط با ديگران مورد توجه و حساسيت معقول قرار گيرد، ميزان و چگونگى ارتباط با همسالان و همكلاسى‏ها و در نهايت انتخاب دوست است. داشتن روابط ضرورت دارد؛ ولى چگونگى آن از اهميت بيش‏ترى برخوردار است به گونه‏اى كه وقتى نحوه ارتباط به اصل مسأله آسيب رساند، براى حفظ امور مهم‏تر و حياتى‏تر، بايد از ارتباط چشم پوشيد. خردمند كسى نيست كه بتواند بين خير و شرّ، خير را تشخيص دهد و انتخاب كند بلكه خردمند كسى است كه بين دو شرّ، آنچه شرش كم‏تر است برگزيند. پس بايد در ارتباط با همكلاسى‏ها، به ويژه انتخاب دوست واستحكام بخشيدن به روابط دوستانه، دقت واهتمام جدى داشت. از فرد تحصيل كرده‏اى چون شما انتظار مى‏رود با انديشه صحيح خود، ديگران رابه هدايت و پاكى دعوت كنيد و از كانال دوستى برديگران تأثير گذار باشيد نه آن كه از ديگران تأثير پذيريد. ب) ارتباط با جنس مخالف موضوعى مهم و حساس است. چنان كه گذشت، اگر خطرها و زيان‏هاى ارتباط، اصل مسأله رابطه با ديگران را مخدوش سازد - از محدوده مجاز و صحيح ارتباط خارج شود و ارزش‏هاى اخلاقى را زير پا گذارد - بايد جداً از آن پرهيز كرد؛ زيرا شرايط و فضا و نيز محتواى اين رابطه‏ها با موازين و آداب اخلاقى و مذهبى سازگار نيست و در اكثر قريب به اتفاق موارد به انتقال پيام‏هاى احساسى، عاطفى، جنسى و... كه ريشه شيطانى دارد، مى‏انجامد. بنابراين، معيار داورى درباره روابط افراد، به ويژه جنس مخالف، توجه به مقررات وموازين عقلى و شرعى ارتباط است. بايد در ارتباط با جنس مخالف دست كم به دو نكته اساسى توجه كافى شود: 1. رعايت حياو عفاف كه فراتر از پوشش و حجاب است. 2. تكبر ورزى دخترانه. اگر صميميت، رفاقت، محبت و مهرورزى... بنياد ارتباط با جنس مخالف باشد، اين رابطه آسيب‏پذير و چراگاه شيطان است. پس دختر در ارتباط با جنس مخالف بايد متكبرانه برخورد كند تا از آفت‏هاى ارتباط كه هر لحظه ممكن است خرمن عفت و پاكى‏اش را به خطر اندازد، مصون ماند. هر چند اصل بر عدم ارتباط با جنس مخالف است زيرا خداوند متعال، در سوره‏هاى مائده و نساء، مردان و زنان را از ارتباط پنهانى بايكديگر باز داشته است. امير مؤمنان على (ع) نيز به خاطر شدت پرهيزگارى از سلام كردن به زنان اجتناب مى‏ورزيد. بى ترديد ما از على(ع) زاهدتر و با معنويت‏تر و مطمئن‏تر نيستيم. وقتى آن حضرت چنين احتياط مى‏ كند، وظيفه ما روشن و بى‏نياز از توضيح است. پس، ضمن تأكيد مجدد بر حفظ حرمت انسانى، شما را به رعايت مقررات دينى و اخلاقى در ارتباطها، به ويژه رابطه با جنس مخالف، توصيه مى‏ كنيم. مبادا با نگاهى آلوده و كلامى خلاف موازين شرعى، سرمايه انسانى و عفاف و حيا و كرامت انسانى خود را به خطر اندازيد. اشتباه اصلى شما ريشه مشكل واشتباه اصلى شما آن است كه به رغم آگاهى از فضاى ناسالم محيطهاى اجتماعى و... در انتخاب دوست مناسب دقت كافى مبذول نداشته‏ايد. شما حتى در برابر خروج دوست همكلاسى‏تان از حدود اخلاق و شرع وارتباط آسانش با جنس مخالف حساسيت نشان نداديد و او را از اين عمل نهى نكرديد. ممكن است بگوييد به سخن شما توجه نمى‏كرد، دراين صورت بايد از رابطه خويش با وى چشم مى‏پوشيديد. شما كه از مشكلات فرهنگى و جريان‏هاى اخلاقى جامعه آگاه بوديد و قبل از ورود به دانشگاه فطرت پاكتان شما را از ايجاد ارتباط با دوستان ناباب و جنس مخالف باز مى‏داشت، چگونه يك ماه پس از ورود به دانشگاه اين مسأله را عادى پنداشتيد و به تدريج در دامى كه از آن مى‏گريختيد، گرفتار آمديد؟ بى ترديد اين پديده تأثير تدريجى و ناخودآگاه دوستى را مى‏نماياند. در مدتى كوتاه، آنچه فطرت پاكتان زشت مى‏شمرد، از ياد برديد و ديدگاهتان دگرگون شد. پس بى توجهى كوچك در انتخاب دوست و ارزشمند تلقى كردن برخى از ويژگى‏هاى رفتارى (داشتن دوست پسر) سبب شد در پى توجيه روابط با پسران برآييد؛ هر چند در نخستين ارتباط كلامى با آن پسر، دچار شوك شديد و گمان نمى‏كرديد شما نيز مورد تهديد و خطر قرار گيريد. بى ترديد وقتى آن پسر دانشجو ارتباط نزديك و صميمانه شما و دوستتان را مشاهده كرد، شما را همفكر او پنداشت و به خود جرأت داد كه از دوستى و ارتباط عاطفى با شما سخن گويد. بنابراين، اشتباه اساسى شما - افزون بر انتخاب دوستى كه هنوز از انديشه و رفتارها و شخصيت اجتماعى و خانوادگى او آگاهى كامل نداشتيد - ايجاد ارتباط با جنس مخالف و ادامه ارتباط با وى به عنوان يك ارزش اجتماعى و احساس حقارت از نداشتن اين گونه روابط بود. بااين مقدمه روشن مى‏ شود: آن دختر همكلاسى‏تان براى شما(كه به ارزش‏هاى اخلاقى - دينى پايبند و از سابقه‏اى روشن و ارزشمند برخوردار بوديد،) دوست خوبى نيست. در ترك ارتباط با دوست پسر، هرگز ترديد نداشته باشيد؛ زيرا چنين ارتباط هايى هم مورد نهى عقل و شرع است و هم مخالف عرفِ جامعه سالم. مطمئناً بايد او و هر فرد ديگرى را از ذهن خود بيرون كنيد. حتى انديشيدن در اين باره، مزاحم كار اصلى شما (تحصيل علم) است. مانند سال‏هاى پيش از ورود به دانشگاه، ذهن و رفتارتان را از اين گونه مسائل خالى كنيد كه ارزش در حفظ عفاف و پاكى است. راه حل صحيح مشكل شما در پاسخ به اين مسأله توجه به امور زير ضرورت دارد: 1. محورهاى اول و دوم، به ويژه ريشه اشتباه خود را به دقت بررسى كنيد. 2. شما كه در ابتداى زندگى علمى و دانشگاهى به سر مى‏بريد، از توانايى و استعداد كافى جهت پيشرفت تحصيلى برخورداريد و خداوند توفيق قبولى در يك رشته خوب و كارآمد و احتمالاً مورد علاقه‏تان را به شما عطا كرده است، اين فرصت طلايى را قدر بدانيد و به ارزش آن توجه كنيد. بنابراين، در دوره كوتاه و حساس دانشجويى كه مى‏تواند زمينه خوشبختى و سعادت آينده‏تان را فراهم آورد، تمام همت و تلاشتان را در تحصيل دانش قرار دهيد. تنها مسؤوليت دانشجو، دانش اندوزى است. شما نيز جز درس و مطالعه و تحقيق به چيزى نينديشيد. اين كه با فلانى چه كنم، با زندگى تحصيلى شما و دانشجويى شما سازگار نيست. هرگز اجازه ندهيد شخصى نا آشنا كه تنها چند بار او را در كلاس ديده‏ايد، مسير زندگى تان را تغيير دهد. پس: الف) ذهن خود را به اين اوهام و افكار بى ثمر آلوده نسازيد. ب) از موقعيت‏ها و مكان هايى كه آن‏ها حضور دارند يا به گونه‏اى موجب ورود انديشه‏ هاى زيانبار به ذهنتان مى‏ شود، اجتناب كنيد و بكوشيد زندگى روزانه‏تان بر اساس يك برنامه ريزى درست و حساب شده پيش رود. ج) در رفتار با جنس مخالف حيا و عفاف و تكبرورزى را اساس كار قرار دهيد. د) در زندگى و به خصوص روابط اجتماعى، جز به رضايت خداوند نينديشيد و در انتخاب دوست دقت كافى داشته باشيد. ه') تا وقتى تصميم به ازدواج نگرفته‏ايد، انديشه ارتباط با جنس مخالف را از ذهن بيرون سازيد. البته در آن زمان نيز به شكل مناسب و به طور رسمى و تحت نظر خانواده محترمتان، عمل كنيد. و از هر گونه ارتباط مستقيم، حتى براى آشنايى پيدا كردن از اوضاع و احوال فردى و خانوادگى وى جهت ازدواج، بپرهيزيد. چند نكته‏ هر چند درخواست نصيحت و شنيدن پند و اندرز و گرفتن راهنمايى از افراد با تجربه و كارشناس، از انديشه بسيارى از مردم به خصوص جوانان، رخت بربسته؛ ولى تقاضاى شما را كه نشان دهنده بيدارى وجدان و سلامت فطرت است، ارج مى‏نهم و شما را تحسين مى‏كنم. اميدوارم اين نداى حق طلب و كمال جوى شما خواهر عزيز و جوياى رشد و كمال، هميشه زنده و پايدار باشد. 1. در روايت آمده است: نگاه حرام، تيرى زهر آلود از تيرهاى شيطان است و چشم‏ها دام شيطانند. معمولاً انديشه در پى چيزى مى‏رود كه چشم ديده است. پس بهتر است انسان به كنترل نگاهش پردازد تا دچار انحراف فكر و انديشه نشود. بنابراين، نگاه خود را كنترل كنيد و بدانيد شيطان در ارتباط دو نامحرم شركت فعال دارد. او در پيشگاه خداوند سبحان سوگند ياد كرده است كه جز به گمراهى انسان‏ها نينديشد و هر گاه دو نامحرم خلوت كردند، در جمع آن‏ها شركت جويد. پس، از خلوت كردن با جنس مخالف، هر چند به بهانه گفت و گوى دوستانه يا علمى سخت بپرهيزيد. شيطان هيچ‏گاه به طور مستقيم آدمى را به خيانت و خلاف دعوت نمى‏ كند. انسان نيز از آغاز در پى انحراف فكرى و عملى نيست. شيطان او را در موقعيتى قرار مى‏دهد كه فرد به صورت ناخودآگاه به سوى زشتى گام بر دارد. 2. در تقويت حيا و عفاف خود بيش‏تر بكوشيد؛ زيرا رسول گرامى اسلام مى‏ فرمايد: اگر كسى حيا نداشته باشد، به هر كارى دست مى‏زند. حفظ پاكى و داشتن عفاف مايه زينت انسان است. 3. در انتخاب دوست دقت كنيد. دوست خوب كسى است كه افزون بر وفادارى و تعهد و آگاهى و بينش و دور انديشى، به مقررات اخلاقى و آداب اجتماعى و خانوادگى و از همه مهم‏تر قوانين و دستورات شرعى پابند باشد. بى ترديد، كسى كه به مفاسد اخلاقى، آلوده و با دستورهاى دينى و اخلاقى بيگانه است، شايسته دوستى نيست. كسى كه از ارتباط با نامحرم و جنس مخالف نمى‏پرهيزد، معيار حيا و عفاف را زير پا نهاده و به جاى دعوت به خوبى‏ها و پيشرفت و تعالى، انسان را به ضد ارزش‏ها دعوت مى‏ كند، شايسته رفاقت و مهرورزى نيست. با كسى دوست شويد كه نگاه به او شما را به ياد خدا اندازد و گفت و گو با وى سبب پيشرفت علمى و رشد معنوى شما شود. منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=1274



نوشته شده توسط esmailbameri در پنج‌شنبه 04 مهر 1392

ارسال نظر(0)

سكوت على(ع) و بيعت با ابوبكر؟!
سكوت على(ع) و بيعت با ابوبكر؟! پرسش: اگر على(عليه السلام) خليفه بر حق و بلافصل رسول الله(صلى الله عليه وآله) بود پس چرا با آن همه شجاعت و شهامتى كه خاص خود او بود، قيام به حق ننموده و سكوت اختيار كرد و بعد از مدتى نيز بيعت نمود؟ پاسخ: اين يك اصل و قاعده كلى است كه آنچه را انبيا و اوصياى الهى، مطابق دستورات پروردگار، وظيفه خود تشخيص دهند، عمل مى نمايند. على(عليه السلام) نيز كه خاتم الاوصيا و خيرالوصيين است از اين قاعده مستثنى نيست. بنابراين نمى توان به ايشان ايراد گرفت كه چرا قيام به شمشير ننموده است، بلكه بايد علت اين سكوت را جويا شد. با مراجعه به تاريخ انبيا، مى توان موارد مشابهى را يافت كه همانند على(عليه السلام)چاره اى جز سكوت نداشته اند. قرآن مجيد، شرح حال نوح پيامبر را چنين مى گويد: } فَدَعا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِر{; «به درگاه حق تعالى دعا كرد كه بارالها! من مغلوب شدم، پس تو به لطف خود مرا يارى نما».(1) در سوره مريم نيز خداوند از زبان ابراهيم مى گويد: وقتى از عمويش «آزر» استمداد طلبيد و از او پاسخ منفى شنيد، گفت: } وَأَعْتَزِلُكُمْ وَما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ وَأَدْعُوا رَبِّي{; «از شما و بت هايتان دورى نموده، كنج عزلت اختيار كرده و پروردگارم را مى خوانم.»(2) امام فخر رازى در جلد پنجم تفسير خود مى گويد: «منظور ابراهيم از كلمه اعتزلكم، جدا شدن و دورى جستن از مكان و روش آن ها است.» در تاريخ آمده است كه بعد از آن، حضرت ابراهيم از بابل به سوى كوه هاى فارس مهاجرت كرد و هفت سال در اطراف آن كوه ها زندگى كرد و كنج عزلت برگزيد. سپس دوباره به بابل برگشت و با شكستن بت ها دعوت خويش را آشكار نمود. در سوره ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . قمر (54): 10 2 . مريم (19): 49 ________________________________________ صفحه 196 ________________________________________ قصص نيز داستان فرار همراه با ترس و خوف حضرت موسى را چنين بيان مى كند: } فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ{از شهر و ديار خود با ترس و خوف خارج شد و گفت پروردگارا! از اين قوم ستمكار نجاتم ده.»(1) همچنين در سوره اعراف، جريان قوم بنى اسرائيل را كه در غياب حضرت موسى ـ با فريب سامرى ـ گوساله پرست شدند و سكوت حضرت هارون را بيان مى كند. بالاخره خداوند در جاى ديگرى از قرآن مجيد مى فرمايد: ; } وأخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكادُوا يَقْتُلُونَنِي{ از شدت خشم، سر برادرش هارون را گرفت و گفت: اى جان برادر و اى فرزند مادرم! آن ها مرا خوار و زبون داشتند و نزديك بود مرا به قتل برسانند.»(2) هارون كه خليفه حضرت موسى بود در مقابل فريبكارى سامرى ـ كه مردم را منحرف و گوساله پرست كرده بود ـ قيام نكرد و دست به شمشير نبرد. قبلاً گفتيم كه رسول الله(صلى الله عليه وآله)، على(عليه السلام) را نيز به منزله هارون براى خود مى دانست. بنابراين وقتى در مقابل كار انجام شده اى قرار گرفت، همانند هارون صبر و تحمل پيشه كرد. زمانى كه به زور، او را به مسجد آوردند تا از او بيعت گيرند، خود را به قبر پيامبر رساند و همان كلمات هارون را به پيامبر فرمود: } إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكادُوا يَقْتُلُونَنِي{; اين امت مرا تنها گذارد و ضعيف نمود و نزديك بود مرا بكشند.»(3) به طورى كه ابن مغازلى ـ فقيه شافعى ـ و خطيب خوارزمى در مناقب نقل كرده اند، اين واقعه هم براى پيامبر و هم براى على(عليه السلام)، قابل پيش بينى بود و حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)آن را اين چنين به امام على(عليه السلام) تذكر داده بود: «اين امت از تو كينه ها در دل دارد و به زودى بعد از من آنچه را كه در دل دارند ظاهر مى سازند. من تو را به صبر و بردبارى سفارش مى كنم تا خداوند تو را جزا و عوض خير عنايت كند.» اميرالمؤمنين(عليه السلام) نيز الزام خود به سكوت را، در پاسخ به حضرت فاطمه(عليها السلام) در قضيه غصب فدك يادآورى مى كند. در آن زمان حضرت فاطمه(عليها السلام) پس از ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . قصص(28): 21 2 . اعراف (7): 150 3 . اعراف (7): 149 ________________________________________ صفحه 197 ________________________________________ آن كه حقش را غصب كردند و نوميدانه به خانه برگشت، به امام على(عليه السلام) گفت: «چون جنين در شكم مادر، پرده نشين و چون متهم و مظنون، در كنج خانه پنهان گشته اى! پس از آن كه شاه پرهاى بازها و عقاب ها را در هم شكستى، اينك از پرهاى مرغان ضعيف، عاجز شده اى و قدرت توانايى بر آن ها را ندارى!! اينك پسر ابى قحافه ـ ابوبكر ـ عطاى بخشيده پدرم و قوت و معيشت فرزندانم را به زور مى ستاند. با من دشمنى و در سخن گفتن مجادله مى كند و... .» پس از پايان خطابه حضرت فاطمه(عليها السلام)، امام با صبر و حوصله با پاسخ كوتاهى، دليل سكوت خو را چنين بيان مى كند: «من در امر دين و احقاق حق تا جايى كه ممكن بود، كوتاهى نكرده ام. آيا مايلى كه اين دين، باقى و پايدار بماند و نام پدرت دائم در مناره مساجد برده شود؟» فاطمه پاسخ داد: به راستى اين منتهاى آمال و آرزوى من است. سپس على(عليه السلام) گفت: «بنابراين بايد صبر و تحمل كنى كه پدرت خاتم الانبيا(صلى الله عليه وآله) چنين سفارش نموده و گرنه من، قدرت آن را دارم كه حقت را بگيرم. ولى بدان! كه آن وقت ديگر دين محمد(صلى الله عليه وآله) از ميان ما رخت بر مى بندد. پس براى خدا و حفظ دينش صبر كن كه ثواب آخرت براى تو، از برگرداندن حق غصب شده ات بهتر مى باشد.» همين مطلب را امام با بيانى ديگر به ابوسفيان فرمود: پيامبر ابوسفيان را براى جمع آورى صدقات به بيرون از مدينه فرستاده بود و او پس از رحلت پيامبر به مدينه بازگشت. زمانى كه مطلع شد ابوبكر زمام امور خلافت را به دست گرفته است، نزد على(عليه السلام) رفت و گفت: «چنانچه بخواهى مدينه را از سواره و پياده بر عليه ابوبكر پر مى كنم.» امام على(عليه السلام)در پاسخ وى گفت: «دير زمانى است كه تو در صدد ضربه زدن به اسلام و مسلمين هستى، ولى كارى از پيش نبرده اى. ما را به سواره و پياده تو نيازى نيست.» امام سپس ادامه داد: «تو در پى انجام كارى هستى كه ما اهل آن نيستيم. پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)با من عهدى نموده است كه من بدان پاى بندم.»(1) ملاحظه مى شود كه امام در اينجا نيز دلايل سكوت خود را به روشنى بيان مى دارد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص44 ________________________________________ صفحه 198 ________________________________________ ابراهيم ابن محمد ثقفى، ابن ابى الحديد و على بن محمد همدانى آورده اند: وقتى كه طلحه و زبير بيعت خويش با امام را شكستند و به سوى بصره حركت كردند اميرالمؤمنين(عليه السلام) از مردم خواست در مسجد جمع شوند و در اجتماع آنان خطبه اى خواند. پس از حمد و ثناى پروردگار، دلايل سكوت بيست و چند ساله خود را چنين اظهار نمود: «پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، ما اهل بيت عترت، خويشان و اولياى حضرت مى دانستيم كه سزاوارترين و محق ترين افراد به رتبه و مقام ايشان هستيم. مشكلى هم براى رسيدن به حق و خلافت نداشتيم. گروهى، دست به دست يكديگر داده و خلافت را از ما گرفته و به ديگرى دادند. به خدا سوگند كه چشم ها گريان، دل ها آزرده و سينه هايمان از خشم و كينه و نفرت اين كار پر بود. اگر خوف تفرقه مسلمانان نبود ـ كه به كفر و قهقرا بر گردند ـ به خدا قسم كه هر لحظه خلافت را تغيير مى دادم. لكن سكوت اختيار نمودم و آنان مشغول خلافت شدند، تا اين كه مسلمانان خود با من بيعت نمودند و... .»(1) بنابراين، سكوت و تسليم اجبارى آن حضرت به خلافت ابوبكر و عمر، دليل بر رضايت ايشان نبوده و صرفاً به جهت حمايت از دين اسلام بوده است. مساعدت ايشان به خليفه اول و دوم نيز، هرگز به معناى تأييد آن ها نبوده است، بلكه در حقيقت، مساعدت به دين مقدس اسلام و حفظ آن بوده است امام على(عليه السلام) اين مطلب را در نامه خود به اهالى مصر كه توسط مالك اشتر، ارسال شد يادآورى نموده است. ترجمه قسمتى از آن نامه مطابق جلد چهارم شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد چنين است «.. چون رسول الله(صلى الله عليه وآله)درگذشت، مسلمانان براى خلافت نزاع كردند. به خدا سوگند اصلاً به ذهنم خطور نمى كرد و باور نمى كردم كه عرب، پس از ايشان و با وجود آن همه سفارشات پيغمبر و نصوص آشكار، خلافت را از اهل بيت و خاندانش گرفته و به ديگرى واگذارد، و آن را از من دريغ ورزد. آنچه مرا آزرده ساخت، عجله مردم براى بيعت با ابوبكر بود. ابتدا دست ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . بحار الانوار، ج 32، ص111 ; الكافئه، ص19 ; شبهاى پيشاور، ص840 «و خشنت و اللّه الصدور، و ايم اللّه لو لا مخافة الفرقة من المسلمين أن يعودوا إلى الكفر، و يعود الدين، لكنّا قد غيّرنا ذلك ما استطعنا، و قد ولي ذلك ولاة و مضوا لسبيلهم و ردّ اللّه الأمر إليّ، و قد بايعاني و قد نهضا إلى البصرة ليفرّقا جماعتكم، و يلقيا بأسكم بينكم». ________________________________________ صفحه 199 ________________________________________ خود را از بيعت نگه داشتم تا آن كه ديدم گروهى از مردم مرتد شده و از اسلام برگشتند و مى خواستند دين محمد(صلى الله عليه وآله) را از بين ببرند. پس نگران شدم كه اگر به يارى اسلام و مسلمانان نپردازم، رخنه و شكافى در دين افتد كه مصيبت و اندوه آن در مقايسه با از دست دادن حكومت و ولايت بر شما بيشتر است (كه كالاى چند روزه اى است و آنچه به دست آيد مانند سراب از دست رفتنى است). لذا در ميان آن همه پيشامدها و تبهكارى ها برخاستم، تا جلو آن تبهكارى ها و نادرستى ها گرفته شد و از ميان رفت و دين آرام گرفت.»(1) ابن ابى الحديد، شيخ محمد عبده و شيخ محمد خضرى نقل مى كنند كه ايشان در قسمتى از خطبه شقشقيه مى فرمايد: «پسر ابى قحافه در حالى كه مى دانست موقعيت من براى خلافت به سان محور وسط آسيا مى باشد، خلافت را چون پيراهن به تن كرد... پس من جامه خلافت را رها كرده و در كار خود انديشيدم كه آيا بدون دست (يار وياور) حمله برده و حق خود را بستانم يا آن كه بر ظلمت (كورى و گمراهى خلق) صبر كنم تا پيران فرتوت; جوانان پژمرده و پير و مؤمن رنج كشند تا خدا را ملاقات كنند. هنگامى كه تشخيص دادم خردمندى در صبر كردن است، در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلويم بود و ميراث خود را به غارت و تاراج رفته مى ديدم، صبر نمودم... .» ايشان در خطبه ديگرى كه براى اصحاب خويش پس از سقوط مصر و شهادت محمد بن ابى بكر ايراد نمود، در قسمتى از آن دلايل امتناع از بيعت ابوبكر را چنين بيان نمود «.. من دست نگه داشتم، چون خود را براى تصدى اين منصب از ابوبكر شايسته تر ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . شرح نهج البلاغه صبحى صالح، نامه 62 ; شبهاى پيشاور، ص841 «قسمتى از نامه اميرالمؤمنين به اهالى مصر ـ «فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً(صلى الله عليه وآله) نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ مُهَيْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِينَ فَلَمَّا مَضَى ع تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الاَْمْرَ مِنْ بَعْدِهِ فَوَاللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الاَْمْرَ مِنْ بَعْدِهِ ص عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ لاَ أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِي إِلَّا انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَان يُبَايِعُونَهُ فَأَمْسَكْتُ يَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الإِْسْلاَمِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ مُحَمَّد ص فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الاِْسْلاَمَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلاَيَتِكُمُ الَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّام قَلَائِلَ يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ كَمَا يَزُولُ السَّرَابُ أَوْ كَمَا يَتَقَشَّعُ السَّحَابُ فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ الاَْحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ اطْمَأَنَّ الدِّينُ وَ تَنَهْنَهَ». ________________________________________ صفحه 200 ________________________________________ مى ديدم. مدتى اين چنين گذشت و ديدم كه گروه هايى از اسلام برگشته و به آيين محمد(صلى الله عليه وآله) پشت نهادند. آنان در پى نابودى دين خدا و امت محمد(صلى الله عليه وآله) بودند. پس نگران شدم كه اگر به يارى اسلام و مسلمين برنخيزم، شكافى در آن پديد آيد كه مصيبت آن برايم از مصيبت از دست رفتن ولايت بر شما ـ كه متاع چند روزه دنيا بود و چون سراب از بين رفتنى و چون ابر ناپايدار است ـ بزرگتر بود. لذا نزد ابوبكر رفته و با او بيعت نمودم، و بر رفع آن فتنه ها و تنگناها همت گماردم تا اين كه باطل از بين رفت و كلمه الله برترى يافت; گرچه كافران را خوش نيامد.»(1) ايشان درباره بيعت با عثمان چنين مى فرمايد: «از روى اكراه با او بيعت نمودم و اين مصيبت را در راه خدا به حساب آوردم. به اطراف خويش نگريستم، يار و ياورى و مدافعى جز اهل بيت خويش براى خود نيافتم. از اين كه آن ها را در كام مرگ افكنم دريغ نمودم و خار در چشم، ديده بر هم نهاده و استخوان در گلو آب دهان را فرو بردم و خشم خود را كه تلخ تر از زهر بود، فرو خوردم. مصيبتى كه در دل، دردناك تر از ضربه كارى بود تحمل نمودم.»(2) بنابراين قيام نكردن و دست به شمشير نبردن، و بيعت با خلفاى اول و دوم، وظيفه اى بود كه على(عليه السلام) تشخيص داد. نگرانى از زوال دين، تفرقه مسلمانان، شروع جنگ داخلى و در نتيجه غلبه يهود و نصارى و مشركين بر جامعه نو ظهور مسلمين، دليل اصلى سكوت آن حضرت بود. از آنجايى كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)ايشان را از اين جريان با خبر كرده بود، كه اصل دين از بين نمى رود و مثل آفتابى است كه ممكن است مدتى در پس ابرها پنهان بماند، دين محمد(صلى الله عليه وآله) نيز ممكن است مدتى در پس پرده جهل و عناد باقى بماند ولى، عاقبت آشكار و هويدا مى گردد. لذا به اقتضاى مصلحت دين، صبر و تحمل نمود تا باعث تفرقه مسلمانان نگردد. از طرفى نهال نو پاى اسلام را با مساعدت هاى خويش آبيارى نمود و فرصت را از دشمن گرفت. در پاسخ به عده اى كه مى گويند «اگر اين شيوه، مصلحت اسلام و مسلمين بود و ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . الغارات ; شبهاى پيشاور، ص842 ; شرح ابن ابى الحديد، ج6 ، ص95 2 . الغارات ; شبهاى پيشاور، ص843

نوشته شده توسط esmailbameri در جمعه 29 شهریور 1392

ارسال نظر(0)

سبک زندگی قرآنی1
سبک زند گی قرآنی1 کلام رهبری وَ إِن تُطِعْ أَكْثرََ مَن فىِ الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يخَْرُصُونَ اگر از اكثريتى كه در اين سرزمينند پيروى كنى، تو را از راه خدا گمراه سازند. زيرا جز از پى گمان نمى ‏روند و جز به دروغ سخن نمى‏ گويند"انعام/116". صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيرِْ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّين راه كسانى كه ايشان را نعمت داده‏اى، نه خشم گرفتگانِ بر آنها و نه گمراهان.(حمد/7) خداى متعال را شاكريم كه ما را با قرآن مأنوس كرد. جامعه‌ى مسلمان ما تا قبل از سالهاى پيروزى انقلاب، با اينكه علاقه‌مند به قرآن بود، عاشق قرآن بود، اما مأنوس با قرآن نبود. اين هم از بركات انقلاب است كه جوانهاى ما، صاحبان صوت و ذوق و هنر تلاوت و استعداد و آمادگى براى فراگيرى، بحمدالله در اين ميدان وارد شدند و پيشرفت كردند. ولى اينها مقدمه است؛ مقدمه‌ى براى فهم قرآن و تخلق به اخلاق قرآن. يك مسئله، مسئله‌ى احترام ظاهرى و پاسداشتن از حرمت قرآن است به معناى الفاظ قرآن، اصوات قرآنى؛ اين در جاى خود چيز محترم و مهمى است. مسئله‌ى بالاتر، تخلق به اخلاق قرآنى است؛ سبك زندگى را منطبق با قرآن قرار دادن. يكى از عيوب ما و جوامع ما در طول زمان اين بوده است كه گاهى فرهنگ خود را متأثر ميكرديم از فرهنگ بيگانگان. كسانى اين را در ميان جامعه‌ى ما و كشور ما بعمد ترويج كردند؛ ما را سوق دادند به سمت زندگى كسانى كه دل و جانشان خالى بود از نور معنويت؛ در سبك زندگى، در كيفيت پوشش، در كيفيت راه رفتن، در كيفيت معاشرتها و ارتباطات اجتماعى. اگر هم كسى به آنها اعتراض كرد، گفتند كه دنيا امروز اينجورى است. در حالى كه قرآن به ما مى‌آموزد: «و ان تطع اكثر من فى الأرض يضلّوك عن سبيل الله ان يتّبعون الّا الظّنّ و ان هم الّا يخرصون». آنچه كه انسان جا دارد آن را فرا بگيرد و اگر لازم بود، از آن تقليد كند، عبارت است از طريق هدايت؛ «صراط الّذين انعمت عليهم»؛ از خداى متعال ميخواهيم كه ما را هدايت كند به راه كسانى كه به نعمت الهى واصل و نائل شده‌اند؛ اين است كه بايد از آن تبعيت و پيروى كرد. اما اينكه حالا اكثريت مردم دنيا اينجور حرف ميزنند، اينجور حركت ميكنند، اينجور رفتار ميكنند، ما بايد عقل خودمان را، دين خودمان را، هدايت الهى را معيار قرار دهيم براى رد و قبول. امت مؤمن و مسلم آن امت و ملتى است كه معيار را از قرآن ميگيرد، از هدايت الهى ميگيرد؛ اين ميشود معيار. يكى از چيزهائى كه قرآن و هدايت الهى به ما تعليم داده است، تبعيت از داورى خرد و عقل انسانى است؛ اين هم قرآنى است. يعنى پيروى از آنچه كه عقل سليم به آن حكم كند و قضاوت عقل پشت سر آن باشد، اين هم يك امر قرآنى است، اين هم امر دينى است؛ اينها شد معيار. آنچه كه بندگان برگزيده‌ى خدا، معصومين عندالله به ما ياد دادند، اين ميشود معيار؛ معيار اينها است. اينكه حالا مردم كشورهاى غربى، مردم مادى، مردم فلان بخش از دنيا، در رفتارشان، در اعمالشان، در مسائل زندگى‌شان، در ارتباطاتشان، در تشكيل خانواده، اينجور عمل ميكنند، ما هم بايد اينجور عمل كنيم، اين خطا است. هدايت قرآن را بايد در زندگى خود حاكم كرد. ما بحمدالله هم قرآن را داريم، هم كلمات اهل‌بيت (عليهم‌السّلام) را داريم؛ كه «انّى تارك فيكم الثِّقْلَيْن» يا «انّى تارك فيكم الثَّقَلَيْن»؛ دو چيز گرانبها را در بين شما گذاشتم. هر دو بحمدالله در اختيار ما است؛ بايد از اينها استفاده كنيم، جامعه را بر اساس اينها شكل دهيم. اين جلسه‌ى قرآن، اين آموزش قرآن، اين تجويد قرآن، اين حُسن تلاوت قرآن با نغمه‌هاى خوب، با صداى خوب، همه مقدمه براى اين است. اين را به چشم ذى‌المقدمه نگاه نكنيم، اين مقدمه است؛ از اينجا بايد وارد شد و با قرآن انس گرفت. بحمدالله امروز جامعه‌ى ما با قرآن مأنوس شده‌اند. البته ما به اين قانع نيستيم؛ ما معتقديم همه‌ى آحاد جامعه بايد با قرآن ارتباط برقرار كنند، بتوانند قرآن را بخوانند، بتوانند قرآن را بفهمند، بتوانند در قرآن تدبر كنند. آنچه كه ما را به حقايق نورانى ميرساند، تدبر در قرآن است؛ و اين حفظ قرآن كه بحمدالله امروز در بين شما جوانها، در بين جوانهاى كشور، در سرتاسر كشور رواج پيدا كرده است، يك مقدمه‌ى خوبى است براى تدبر. يعنى حفظ و تكرار و انس با آيات كريمه‌ى قرآن و پى‌درپى آيات الهى را مورد توجه قرار دادن، موجب ميشود كه انسان بتواند در قرآن تدبر كند. 19/4/92

نوشته شده توسط esmailbameri در جمعه 29 شهریور 1392

ارسال نظر(0)

حجاب



نوشته شده توسط esmailbameri در شنبه 15 تیر 1392

ارسال نظر(0)

شبهات

پايان بحث شرك ، مناسب ، بلكه لازم است به برخي شبهات كه بر عليه شيعيان و عقايد و اعمال آنها القا مي گردد پاسخ گفته شود.

اخيرا وهّابي ها، تبليغات سوئي را بر عليه شيعه به راه انداخته و برخي اعمال شيعيان را شرك دانسته و آنها را مشرك معرّفي مي كنند. با صرف ميليون ها دلار وريال ، صدها كتاب بر عليه شيعه و معتقدات آنها تاليف و در حدّ پاسخ به چند شبهه

در وسيعي چاپ و در ميان مسلمانان ، خصوصا در ايّام حج توزيع كرده اند.

وهّابي ها توسّل را شرك مي دانند، روضه خواني و برگزاري مراسم جشن و عزا را بدعت مي دانند. به سلام ها و لعن هايي كه در زيارتنامه ها وارد شده است معترضند.

طواف به دور ضريح ائمه را بدعت مي دانند. و اعتراض مي كنند كه چرا ((ياحسين )) مي گوييد!

قبل از ورد به بحث ، تذكّر اين نكته ضروري است كه فرق است ميان وهّابي و سنّي ، ما با برادران مسلمان خود از اهل سنت ، مساله اي نداريم . تمامي مسلمانان همانند انگشتان يك دست هستند. هر چند انگشتان يك دست ، هر يك داراي خاصّيت و امتيازي است ، امّا همه در برابر تجاوز دشمن ، جمع شده و مشتي مي گردند بر سينه او.

ما در اينجا به ياري خداوند، برخي از اين شبهات را مطرح كرده و به آنها پاسخ مي گوييم.

 

توسّل

آيا توسّل به پيامبر و اهل بيت او: شرك است ؟ با اندكي دقّت در اطراف خود، متوجّه مي شويم كه گردش امور هستي ، بر اساس اسباب و وسايل و به تعبيري ديگر توسّل است . آب و مواد غذايي از طريق ريشه ، تنه و شاخه درخت ، به برگ آن مي رسد و ريشه درخت از طريق برگ ، نور و هوا را دريافت مي كند.

باران كه مي بارد، به واسطه ابر است وابر به وسيله گرم شدن آب دريا در اثر نور خورشيد ايجاد مي شود.

در حديثي از امام صادق (ع) مي خوانيم : ((ابي اللّه ان يجري الاشيأ الاّ بالاسباب )) (226) خداوند از اين كه كارها بدون سبب و علّت جريان پيدا كند، ابا دارد. خداوند براي هر كاري واسطه و علّتي قرار داده است.

هر چند شفا و درمان از خداست ، (و اذا مرضت فهو يشفين ) (227) امّا همين شفا را خداوند در عسل قرار داده است ; (فيه شفأ للنّاس ) (228) هر چند خداوند كارها را تدبير مي كند، (يدبّر الامر) (229) امّا فرشتگان واسطه تدبير او هستند. (فالمدبّرات امرا) (230) در مورد توسّل قرآن مي فرمايد: (و ابتغوا اليه الوسيلة) (231) وسيله اي براي نزديكي به خدا جستجو نماييد. حال ، آن وسيله كدام است ؟ خداوند در اين آيه ، نوع وسيله را براي ما مشخّص نكرده و به صورت مطلق فرموده است . لذا وسيله ، شامل هر چيزي كه ما را به خدا نزديك كند، مي شود.

توسّل حضرت آدم حضرت آدم پس از آنكه از بهشت اخراج گرديد، سالياني را به گريه ، زاري ، توبه و انابه گذراند، سپس كلماتي را از طرف پروردگارش دريافت كرد و به آن كلمات متوسّل شد. قرآن مي فرمايد: (فتلقّي آدم من ربّه كلمات فتاب عليه ) (232) فخر رازي و بسياري از مفسران اهل سنت گفته اند كه مراد از ((كلمات )) كه حضرت آدم به آنها متوسّل گرديد، نام پيامبر و اهل بيتش بوده است . و آن كلمات اين چنين بود:

((الهي يا حميد بحقّ محمّد، يا عالي بحقّ عليّ، يا فاطر بحقّ فاطمة، يا محسن بحقّ الحسن ، يا قديم الاحسان بحقّ الحسين و منك الاحسان ))

واسطه قراردادن پيامبر و اوليا

وهّابيون مي گويند: اگر نام كسي را در كنار نام خدا ببريد شرك است !

در حالي كه اگر اين سخن آنها درست باشد، خداوند نعوذ باللّه خود مشرك است.

زيرا در آيه 74 سوره توبه مي فرمايد: (وما نقموا الاّ اغناهم اللّه ورسوله من فضله ) خداوند و پيامبرش آنها را بي نياز نمودند. و در جاي ديگر مي فرمايد: (اللّه يتوفّي الانفس ) (233) خداوند جان ها را مي گيرد. و در جاي ديگري مي فرمايد: (يتوفّاكم ملك الموت ) (234) ملك الموت جان شما را مي گيرد. بنابراين واسطه داشتن ، نه تنها شرك نيست ، بلكه اساس هستي بر مبناي واسطه است.

 

توسّل به پيامبر و اهل بيت او

وهّابي ها مي گويند: پيامبر كه مرد، مرد، خاك شد و جماد گرديد!

در پاسخ مي گوييم :

اوّلا ما اين مطلب را قبول نداريم . ثانيا، بر فرض محال ، قبول كرديم ، ما به مقام پيامبر متوسّل مي شويم و مقام زنده و مرده ندارد. مقام ابوعلي سينا محفوظ است چه زنده باشد و چه نباشد.

علاوه بر آن كه ما معتقديم كه پيامبر و اهل بيت او ائمّه ما زنده اند، قرآن مي فرمايد: (و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احيأ عند ربهم يرزقون ) (235) و گمان مبريد كساني را كه در راه خدا كشته شدند، مرده اند، بلكه آنها زنده و در پيشگاه خداوند روزي مي خورند.

شهدا نه تنها زنده اند، بلكه قرآن مي فرمايد: (فرحين بما اتاهم اللّه من فضله ) آنها به خاطر نعمت هايي كه خداوند به آنها داده است ، خوشحالند.

(236) سالي در مدينه باران نباريد، خليفه دوّم به عبّاس عموي پيامبر براي نزول باران متوسّل شد و گفت : خداوندا! ما در زمان پيامبر به او مراجعه مي كرديم و حالا به عموي او متوسّل مي شويم.

دليلي ديگر بر جواز توسّل علاوه بر آيات قرآن و استدلال هاي فوق كه توسّل را جايز مي داند، يك دليل تجربي هم بر جواز توسّل داريم و آن بر آورده شدن حوائج است . ميليون ها انسان مومن و معتقد، با توسّل به اهل بيت : حاجات خود را از خداوند مي خواهند و خداوند حاجت هاي آنها را برآورده كرده و مشكلاتشان را برطرف مي سازد. اگر انجام اين گونه كارها شرك است ، پس چرا حاجت ها برآورده شده و اينگونه دعاها مستجاب مي شود؟ چرا آنها ما را كمك مي كنند؟ آيا خداوند متعال و آن بزرگواران ، ما را به شرك سوق مي دهند!؟

نوشتن نام بر روي سنگ قبور

وهّابي ها اعتقاد دارند نوشتن نام بر روي قبور شرك است . مثلا وقتي به آنها پيشنهاد مي كنيم كه نام مبارك ائمّه بزرگوار بقيع را روي قبور مطهرشان بنويسيد، مي گويند: اين كار شرك است ! آيا نوشتن نام شرك است ؟ در پاسخ آنها بايد بگوييم ، چگونه نام فلان پادشاه را روي سنگ يادبود احداث و يا تعمير و توسعه فلان مسجد مي نويسيد! آيا به نظر شما اين عمل شرك نيست !؟ چطور شما نام يك خيابان را در ابتداي آن خيابان مي نويسيد؟ براستي كجاي نوشتن نام و نشاني و مشخّصات شرك است !؟

گريه بر مردگان و شهدا

آنان گريه بر مرده را خلاف مي دانند، اگر پدر يك وهّابي فوت كرد، انگار نه انگار كه پدرش فوت كرده است !

بالاخره عاطفه انساني و مهر پدري كجاست !؟ مگر پيامبر در مرگ فرزندش ابراهيم نگريست !؟

سلام و لعن در زيارتنامه ها

وهّابي ها معتقدند سلام و يا نفرين بر مردگان شرك است ! شنيدم كه امام جماعت مسجدالنّبي گفته است : افتخار مي كنم كه چهل سال است به پيامبر، سلام نكرده ام !

خوب ، اگر سلام به انبيا شرك است ، پس نعوذ باللّه خدا هم مشرك است ، چون خود خداوند به پيامبرانش سلام مي كند; (سلام علي نوح ) (237) ، (سلام علي ابراهيم ) (238) ، (سلام علي موسي و هارون ) (239) ، (سلام علي ال ياسين ) (240) ، (سلام علي المرسلين ) (241) .

در قرآن ، هم سلام داريم و هم لعن ; در آيات متعدّد خداوند ظالمان را لعن كرده است و ما نيز در زيارتي همچون زيارت عاشورا، كساني را كه در حقّ اهل بيت پيامبر ظلم كرده اند، لعن مي كنيم . (لعنهم اللّه ) (242) ، (قاتلهم اللّه ) (243)

تبرّك

آنها مي گويند تبرّك شرك است !

در حالي كه اگر تبرّك شرك است ، پس چرا خليفه اوّل و دوّم را در كنار بدن مطهّر پيامبر دفن كردند؟ اگر شرك است ، پس چرا در مراسم حج ، استلام حجرالاسود و بوسيدن آن مستحبّ است ؟ مگر حجرالاسود، سنگي بيش نيست ؟

طواف دور قبور

آنها مي گويند به دور قبرها چرخيدن شرك است !

يك پاسخ ظريف و لطيفي در اينجا وجود دارد و آن اينكه در كنار كعبه ، حجراسماعيل واقع است كه در داخل آن قبور حضرت اسماعيل ، حضرت هاجر و تعدادي از انبيا قرار دارد. در اعمال حج و عمره ، به ما دستور داده اند كه هنگام طواف به دور خانه كعبه ، به دور حجر اسماعيل هم بگرديم . به راستي اگر چرخيدن دور قبر شرك است ، پس چرا خداوند به ما دستور داده كه به دور قبر بچرخيم و طواف كنيم ؟

سجده بر مّهر

آنها مي گويند: شما در هنگام نماز سر بر مهر مي گذاريد، بنابراين شما بت پرست و مشرك مي باشيد!

آيا هر كس پيشانيش را روي هر جا گذاشت ، يعني آن را مي پرستد!؟ اگر كسي سر بر روي مهر گذاشت ، خاك پرست مي شود، پس شما هم مشرك هستيد و شرك شما بيشتر است ، چون سر بر هر چيزي مي گذاريد. بنابراين شما هم موكت پرست هستيد، هم فرش پرست و هم ... .!

در حالي كه چنين نيست ، بلكه در حقيقت ، سجده براي خداوند است و هركس سر بر مهر مي گذارد، خدا را مي پرستد. (وانّ المساجد للّه ، فلاتدعوا مع اللّه احدا) (244) البتّه برخي از عوام كارهاي غلطي انجام مي دهند، كه مربوط به مذهب شيعه نيست . مثلا هنگام وارد شدن به حرم مطهّر امام رضا (ع) ، پاشنه درب ورودي را سجده مي كنند. بوسيدن اشكال ندارد، ولي سجده ، مخصوص خداست.

 

روضه خواني و يادبود

وهّابي ها مي گويند: روضه خواني و مراسم يادبود، بدعت است !

حال آنكه خداوند در قرآن ، روضه خواني مي كند. آنجا كه مي فرمايد: (و كايّن من نبيّ قاتل معه ربّيّون كثير فما وهنوا و ما استكانوا) (245) يكي از اعمال حج وعمره ، سعي بين صفا و مروه است . حاجي بعد از طواف خانه خدا و بعد از آنكه دو ركعت نماز طواف را به جاي آورد، بايد هفت بار بين صفا ومروه سعي كند. چرا بايد هفت بار بين اين دو كوه را پيمود؟ به ياد حماسه فداكاري يك مادر! هاجر همسر ابراهيم ومادر اسماعيل :.

هاجر، براي يافتن آب ونجات كودك شيرخوار خود، هفت بار اين مسير را پيمود. خداوند مي خواهد اين خاطره همچنان در اذهان زنده بماند. لذا قرآن مي فرمايد: (انّ الصّفا و المروة من شعائر اللّه ) (246) و در پايان اين آيه مي فرمايد: (فانّ الله شاكر عليم ) خداوند سپاسگذار و داناست . يعني اي خانم ! اي هاجر! اگر تو يك روزي به خاطر خدا مشكلات فراواني را تحمّل كردي ، من هم نمي گذارم نام و خاطره ات ، فراموش شود. در حقيقت شكرگزاري خدا به اين نحو است كه نام و خاطره او را زنده نگه مي دارد.

 

جشن ها

مي گويند: برگزاري مراسم جشن و سرور به مناسبت ميلاد پيامبر: و ديگران شرك است ! و به شيعيان و ساير مسلمانان اعتراض مي كنند كه چرا براي ميلاد پيامبر و امامان جشن مي گيريد!؟ اين عمل شما شرك است !

پاسخ آنها را قرآن مي دهد. قرآن مي فرمايد: حضرت عيسي (ع) به خدا عرض كرد:

(ربّنا انزل علينا مائدة من السمأ تكون لنا عيدا لاوّلنا و آخرنا) (247) خداوندا! يك غذاي آسماني بر ما نازل فرما، تا عيدي براي تمامي ما باشد. ما از آنان سوال مي كنيم : آيا تولّد يك پيامبر و امام ، به اندازه يك مائده آسماني ارزش ندارد؟ اگر مثلا دو تا گلابي از آسمان نازل شود، عيد است ، امّا تولّد پيامبر به اندازه دو تا گلابي براي ما مايه جشن و سرور و شادماني نيست ؟ چه قدر انسان بايد كج سليقه باشد!؟

بوسيدن ضريح

خدا رحمت كند علامه سيّد شرف الدّين جبل عاملي ، صاحب كتاب المراجعات را، ايشان يك بار به مكه مشرف مي شوند. پادشاه عربستان هر ساله در ايّام حج ، يك ميهماني با شكوه با حضور علماي تمامي مذاهب برگزار مي كرد. در آن سال ، ايشان هم به عنوان عالم بزرگ شيعي ، به آن مجلس دعوت مي شود. علامه هنگامي كه وارد مجلس مي شود، قرآني را به شاه عربستان هديه مي كند، شاه نيز قرآن را مي گيرد و مي بوسد.

علامه سيد شرف الدين بلافاصله به او مي گويد: تو چرم پرست هستي و مشركي !

پادشاه با تعجب مي پرسد براي چه ؟ علامه جواب مي دهد: براي اينكه جلد اين قرآن را كه چرم است بوسيدي ! پادشاه مي گويد: من به خاطر چرم نبوسيدم ، كفش هاي من هم چرمي است ، ولي آن را نمي بوسم ! من چرمي را كه جلد قرآن است مي بوسم.

سيّد شرف الدّين جواب مي دهد: ما هم هر آهني را نمي بوسيم . آهني را كه ضريح پيامبر است مي بوسيم ، ولي شما به ما مي گوييد: مشرك ! پادشاه اندكي تامّل كرده و مي گويد: شما درست مي گوييد!

روزي در مسجد النّبي خواستم ضريح پيامبر را ببوسم . يكي از وهّابي ها گفت : ((هذا حديد)) اين آهن است وهيچ فايده اي براي تو ندارد. به او گفتم : پيراهن حضرت يوسف نيز پنبه بود، ولي قرآن مي گويد: هنگامي كه اين پيراهن را بر روي صورت يعقوب (ع) انداختند، او بينا گرديد. (فارتدّبصيرا) (248) آري آن پيراهن از پنبه بود، ولي چون با بدن يوسف (ع) تماس پيدا كرده بود، با ساير پيراهن ها تفاوت پيدا كرده و توانست انسان نابينايي را بينا كند. در بني اسرائيل صندوق مقدّسي وجود داشت كه مورد احترام آنان بود. ماجراي اين صندوق بر مي گردد به زمان تولّد حضرت موسي .

هنگامي كه آن حضرت به دنيا آمد، مادرش از ترس ماموران و خبرچينان فرعون و با الهامي كه از طرف پروردگار دريافت كرد، كودك خود را در اين صندوق نهاد و در رود خروشان نيل رها كرد. اين صندوق بعدها مورد احترام و تقديس بني اسرائيل واقع شد و در هر حركت مهمّي ، اين صندوق ، همانند پرچم در جلو جمعيّت بني اسرائيل به حركت در مي آمد.

در اين صندوق مقدّس يادگارهايي از حضرت موسي (ع) و خاندان او قرار داشت . در يكي از جنگ ها اين صندوق به تصرّف دشمنان درآمد و دست بني اسرائيل از آن كوتاه شد. اين اتّفاق ، آثار بسيار سوءرواني در ميان بني اسرائيل بجاي گذاشت.

پس از مدّت ها و در جريان فرماندهي طالوت ، خداوند بازگشت آن را به بني اسرائيل نويد داد.

قرآن در اين ارتباط مي فرمايد: نشانه فرماندهي او بر شما بازگشت صندوق معهود است ، كه در آن آرامشي است از طرف پروردگار شما و يادگارهاي بجا مانده از دودمان حضرت موسي .

(249) خوب ، اگر صندوقي كه يادگارهايي از پيامبر خدا، حضرت موسي (ع) و خاندان او در آن قرار دارد، مايه آرامش است ، آيا صندوقي كه در آن يادگاري از پيامبر اسلام (ص ) باشد، مايه آرامش نيست ؟ به همين دليل ، هر جا فرزندي از فرزندان پيامبر مدفون باشد، قبر و ضريح او، مايه آرامش است و ما آن را مي بوسيم و افتخار هم مي كنيم.

 

احترام بقيع

اگر در قبرستان بقيع ، به احترام ائمّه معصومين : و ساير بزرگان آرميده در بقيع ، كفش هاي خود را در آورده و با پاي برهنه حركت كنيم ، به ما مي خندند! آيا اگر به احترام مكان و زمين مقدّسي پابرهنه شويم ، اشكالي دارد؟ مگر خداوند به حضرت موسي (ع) نمي فرمايد: (فاخلع نعليك انّك بالواد المقدّس طوي ) (250) كفش هاي خود را در آور، چون در سرزمين مقدّسي هستي !

حضرت صالح به قومش فرمود: (هذه ناقة اللّه ... لا تمسّوها بسوءفيائخذكم عذاب اليم ) (251) اين ماده شتر الهي است ، مبادا گزندي به او بزنيد كه خداوند شما را عذابي سخت خواهد كرد.

هنگامي كه يك شتر، به بركت انتساب به حضرت صالح واعجاز الهي مقدّس مي شود، آيا يك قطعه زمين نمي تواند به بركت در آغوش گرفتن پيكر اولياي خدا مقدّس شود!؟

ذكر يا عليّ و يا حسين

وهّابي ها مي گويند: هر ذكري جز ((يا اللّه ))، شرك است ، گرچه ((يا محمّد)) باشد!

اصولا هر گونه استمدادي از غير خدا شرك است.

بايد پرسيد: اگر يا حسين گفتن شرك است . پس اين سخن فرزندان حضرت يعقوب (ع) كه آمدند خدمت پدر و گفتند: (يا ابانا استغفر لنا) (252) پدر جان از خداوند بخواه ما را ببخشد، حكمش چيست ؟ اگر بگوييد: حضرت يعقوب (ع) زنده بود كه از او استمداد كردند، مي گوييم : حسين بن علي 8 نيز زنده است ، زيرا قرآن مي فرمايد: (و لاتحسبنّ الّذين قتلوا في سبيل اللّه امواتا بل احياءعند ربّهم يرزقون ) (253) و گمان نكنيد كساني كه در راه خدا كشته شده اند، مرده اند، بلكه زنده ودر پيشگاه پروردگار خود روزي مي خورند.

 

گنبد و بارگاه

مي گويند: ساخت گنبد و بارگاه شرك است !

مي گوييم : اوّلا ما گنبد را نمي پرستيم ، اگر گنبدي را مي سازيم مي خواهيم اعلام كنيم كه زير آن مردي الهي و موحّد مدفون است . گنبد علامت بندگي خداست ، نه علامت شرك.

ثانيا ساختن مسجد و بارگاه بر مزار و قبور بزرگان الهي در متن قرآن آمده است.

قرآن در نقل ماجراي اصحاب كهف مي فرمايد: هنگامي كه ماجراي اصحاب كهف بر ملا شد، مردم براي ديدن آنها شتافتند، ولي آنها را مرده يافتند، هر كس پيشنهادي كرد; يكي پيشنهاد كرد كه بر روي آنها، بناي يادبودي ساخته شود. ديگري پيشنهاد كرد كه مسجدي بر روي غار بنا كنيم . اين پيشنهاد پذيرفته شد. (254) اين خود الگوي خوبي است براي همه ما كه اگر بناست ، بناي يادبودي بسازيم ، چه بهتر كه بناي مفيد و ارزنده اي بسازيم.

در برخي شهرها بناي يادبودي مي سازند كه داراي مفهوم روشني نيست و با فرهنگ ما سازگاري چنداني ندارد.

حال كه ساختن مسجد كنار قبور اوليا، در متن قرآن آمده است ، بنابراين ساخت مساجد و حرم ، كه محلّ عبادت و راز و نياز و تلاوت قرآن است ، در كنار و بر روي قبور ائمه ، چه اشكالي دارد!؟ ثالثا ساختن گنبد به جاي سقف مسطّح ، كاري عقلائي و منطقي و هنري است . زيرا گنبد از زيباترين و بهترين و بااستحكام ترين نوع معماري است .

طلاكاري گنبد و ضريح نيز نشان دهنده عشق به اهل بيت : است ، خداوند به پيامبرش مي فرمايد: (قل لا اسئلكم عليه اجرا الاّ المودّة في القربي ) (255) بگو:

من چيزي به عنوان مزد رسالت از شما مطالبه نمي كنم ، مگر دوستي با اهل بيت من.

در واقع طلا كاري گنبد و ضريح ، نوعي ابراز علاقه و محبّت به اهل بيت پيامبر و تعظيم شعائر و تشكّر از آنهاست . علاوه بر آنكه نوعي زينت وزيبايي است و زيبايي نيز هيچ ايراد و اشكالي ندارد، بلكه امري پسنديده است.

الحمدللّه ربّ العالمين

 

                       

                         

226- بحار، ج 2، ص 90.
227- شعراء، 80.
228- نحل ، 69.
229- يونس ، 3.
230- نازعات ، 5.
231- مائده ، 35.
232- بقره ، 37.
233- زمر، 42.
234- سجده ، 11.
235- آل عمران ، 169.
236- آل عمران ، 170.
237- صافّات ، 79.
238- صافّات ، 109.
239- صافّات ، 120.
240- صافّات ، 130.
241- صافّات ، 181.
242- نساء، 52.
243- توبه ، 30.
244- جنّ، 18.
245- آل عمران ، 146.
246- بقره ، 158.
247- مائده ، 114.
248- يوسف ، 96.
249- بقره ، 248.
250- طه ، 12.
251- اعراف ، 73.

نوشته شده توسط esmailbameri در شنبه 15 تیر 1392

ارسال نظر(0)

:: داستان جالب ماادمها
:: دانلود مداحی مطیعی وهییت شهدا
:: الیس الله
:: کانال تلگرام صراط
:: بیانات رهبری درمورد ا ربعین
:: اندک اندک
:: گل ارض کربلا
:: یاحسین
:: حدیث بسیارجالب
:: یاحسین





به وبلاگ من خوش آمدید ازاین که نگاهتون به ماسپردی ممنون نظر یادتون نره
ehsanbameri66@yahoo.com




:: مهر 1395;
:: آذر 1394;
:: مرداد 1394;
:: فروردین 1394;
:: بهمن 1393;
:: دی 1393;
:: آبان 1393;
:: مهر 1393;
:: شهریور 1393;
:: مرداد 1393;
:: اردیبهشت 1393;
:: فروردین 1393;
:: اسفند 1392;
:: بهمن 1392;
:: دی 1392;
:: آبان 1392;
:: مهر 1392;
:: شهریور 1392;
:: تیر 1392;
:: خرداد 1392;
:: اردیبهشت 1392;
:: فروردین 1392;
:: اسفند 1391;
:: بهمن 1391;
:: دی 1391;
:: آذر 1391;

صفحه نخست | ايميل ما | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ |پروفایل مدیر وبلاگ | طراح قالب

Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 9595

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران